کلنیفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. سرزمینی که جمعی از مردم دیگر به آنجا کوچ کرده باشند؛ مستعمره؛ مهاجرنشین.۲. (پزشکی) مجموعهای شامل میلیونها باکتری که محصول تکثیر چند باکتری است و ممکن است ب
کلنیلغتنامه دهخداکلنی . [ ک ُ ل ُ ] (فرانسوی ، اِ) سرزمینی که گروهی از جای دیگر بدانجا کوچ کنند. مهاجرنشین . مستعمره . (فرهنگ فارسی معین ).
کلنیواژهنامه آزادکُلُنیْ:(koloni) در گویش گنابادی یعنی آلونک ، قرارگاه ، محل اجتماع لشکریان ، لشکرگاه
لپتیسلغتنامه دهخدالپتیس . [ ل ِ ] (اِخ ) نام کلنی فینیقیه به شمال افریقا، و امروز لبده نامیده میشود. رجوع به لبده شود.
لیبرویللغتنامه دهخدالیبرویل . [ رِ وی ] (اِخ ) نام کرسی کلنی فرانسه از گابن به آفریقا. دارای 4325 تن سکنه و آن در سال 1849 م . به وسیله ٔ غلامان آزاد شده بنیاد شد.