ترجمه مقاله

افشار

فرهنگ فارسی عمید

۱. = افشردن
۲. افشارده؛ افشرده (در ترکیب با کلمۀ دیگر): دست‌افشار، مشت‌افشار.
۳. افشارنده؛ افشرنده.
۴. کمک؛ معاون؛ رفیق (در ترکیب با کلمۀ دیگر): دزدافشار.
ترجمه مقاله