واژه یاب

سرویس اینترنتی رایگان جستجوی واژه

w w w . v a j e h y a b . c o m

امید داشتن

لغت نامه دهخدا

امید داشتن . [ اُ/اُم ْ می ت َ ] (مص مرکب ) امیدوار بودن . امل . (فرهنگ فارسی معین ). ترجیه . (تاج المصادر بیهقی ). امید داشتن بر چیزی و یا در چیزی ؛ چشم داشتن و بر آن چیز نگران بودن . (ناظم الاطباء). تأمیل . بیوسیدن . رجاء. ارتجاء. ترجی . (یادداشت مؤلف ). خواستن . آرزومند بودن :
بنابودنیها مدارید امید
که گوید که بارآورد شاخ بید؟

فردوسی .


بدان دار امّید کو را بمهر
سر از خواسته برده ای بر سپهر.

فردوسی .


چه امّید داری ّ و بر چیستی
درنگی شده از پی کیستی ؟

فردوسی .


مرا در غم خود گذاری همی
بیزدان چه امّید داری همی .

فردوسی .


میخواستم ... هر یکی از ایشان را بمقدار و محل مرتبت بداشتن و بامیدی که داشته اند رسانیدن . (تاریخ بیهقی ).
خفته آن باشد که او از هر خیال
دارد امّیدو کند با او مقال .

مولوی .


امید از بخت میدارم بقای عمر چندانی
کز ابر لطف بازآید بخاک تشنه بارانی .

سعدی .


در آب دو دیده از تو غرقم
وُامّید لب و کناردارم .

سعدی .


امید وصل مدار وخیال دوست مبند
گرت بخویشتن از ذکر خویش غوغاییست .

سعدی .


|| اعتماد و اتکاء داشتن . دل بستن . اعتقاد داشتن :
پس از کردگار جهان آفرین
بتو دارد امّید ایران زمین .

فردوسی .


بگیتی چه دارید چندین امید
نگر تا چه بد کرد با جمّشید.

فردوسی .


بود محال ، ترا داشتن امید، محال
بعالمی که نماند هگرز بر یک حال .

قطران .


گرچه شیطان رجیم از راه انصافم ببرد
همچنان امّید میدارم برحمن الرحیم .

سعدی .


امیدی که دارم بفضل خداست .

(بوستان ).


بعد از تو بهیچکس ندارم
امّید و ز کس نیایدم باک .

سعدی .


تشنه ٔ بادیه را هم بزلالی دریاب
بامیدی که درین ره بخدا میداری .

حافظ (از آنندراج ).


|| بر چیزی یا در چیزی چشم داشتن .(ناظم الاطباء). توقع و انتظار داشتن :
جزین داشتم امّید و جزین داشتم الچخت
ندانستم کز دور گواژه زندم بخت .

کسائی (از فرهنگ اسدی ).


هر آنکس که دارد ز گیتی امید
چو جوینده خرماست از شاخ بید.

فردوسی .


ما را صنما همی بدی پیش آری
از ما تو چرا امید نیکی داری ؟

(از قابوسنامه ).


فرزند اوست و حرمت او چون ندانیش
پس خیره خیر امید چه داری برحمتش ؟

ناصرخسرو.


از اول هستی آوردم قفای تربیت خوردم
کنون امّید بخشایش همی دارم که مسکینم .

سعدی .


هرکه مشهور شد به بی ادبی
دیگر از وی امید خیر مدار.

سعدی .


نصیحت پادشاهان کسی را مسلم است که بیم سر ندارد و امید زر. (گلستان ).
غله چون زرد شد امید مدار
که دگرباره سبزتر گردد.

سعدی .


|| طمع. (منتهی الارب ). طمع داشتن :
نباید که ارژنگ ودیو سپید
بجان تو دارند هرگز امید.

فردوسی .


وصلش ، اخسیکتی ، امید مدار
که وفا با جمال کم سازد.

اثیر اخسیکتی .