واژه یاب

سرویس اینترنتی رایگان جستجوی واژه

w w w . v a j e h y a b . c o m

برای تأمین امنیت جستجو برآن شدیم تا امکان جستجوی امن را برای شما خوبان فراهم کنیم. با کلیک بر روی این لینک به وب سایت امن (https) هدایت شوید.

جخج

لغت نامه دهخدا

جخج . [ ج َ ] (اِ) جخچ . جانوری است از جنس شپّره به بزرگی غلیواج و بر سر دوش ناخنهادارد و خود را سرنگون از درخت آویزد و فضله و سرگین خود را خورد. (برهان ) (از انجمن آرا). نام جانوری است مانند شپره که بکلانی غلیواژ باشد و خود را سرنگون از دندان بیاویزد، گویند که سرگین خود را بخورد و خرپیوار نیز نامند. (از فرهنگ جهانگیری ) :
ز جغد و بوم بصد بار شوم تر صد بار
ولی بطعمه و پیمانه جخج و کون همای .

سوزنی (از جهانگیری ).


|| علتی را نیز گویند که مانند بادنجان از گلو و گردن مردم برمی آید و درد نمیکند. (برهان ) (از جهانگیری ). تخمه باشد که در گلو آید. و خرک نیز گویند. (لغت فرس از حاشیه ٔ برهان چ معین ). جخش . (حاشیه ٔ برهان ) :
از گردن او جخج درآویخته گوئی
خیکی است پر از باد درآویخته از بار.

لبیبی (از اسدی ) (از جهانگیری ).


تقویم به فرتان [ شاید: بفرغانه ] چنان خوار امسال
چون جخج به خمناوز و چون فنج به خالنگ .

قریعالدهر.


ای جهان را غم و اندیشه و رنج
کان ادبار و نحوست را گنج
ناخوشانید که بر حنجره جخج
ناگشاینده چو از همدان فنج .

سوزنی (از جهانگیری ).