واژه یاب

سرویس اینترنتی رایگان جستجوی واژه

w w w . v a j e h y a b . c o m

برای تأمین امنیت جستجو برآن شدیم تا امکان جستجوی امن را برای شما خوبان فراهم کنیم. با کلیک بر روی این لینک به وب سایت امن (https) هدایت شوید.

خفچه

لغت نامه دهخدا

خفچه . [ خ َ / خ ِ چ َ / چ ِ ] (اِ) شوشه ٔ طلا و نقره است . (برهان قاطع) (آنندراج ). شمش زر و سیم که گداخته و در ناوچه ٔ آهن ریخته باشند و آنراشوشه ، شفشه و خفچه گفته اند. (آنندراج ) :
سرخی خفچه نگر از سرخ بید
معصفرگون پوستش او خود سپید.

رودکی (لغت فرس ).


چو زر خفچه همه پشت و برش آتش رنگ
چو نخل بسته همه سینه دایره اشکال .
گه خرامش چون لعبتی کرشمه کنان
بهر خرامش ازو صدهزار غنج و دلال .

فرخی (از آنندراج ).


بصورت شجری زر خفچه او را برگ
که از عقیق و ز یاقوت بار آن شجر است .

عنصری .


پر در سفته شاخ درختان جویبار
چون زر خفچه برگ درختان بوستان .

عنصری .


یکی چون حقه ای از زر خفچه
یکی چون بیضه ای بینی ز عنبر.

عنصری .


تو خفچه باشی و بیکار شد ز تو صراف
تو بدره بخشی و بی شغل شد ز تو وزان .

مسعودسعد.


|| مویی چند را گویند از زلف و کاکل که یکجا جمع شده باشد و بر روی جوانان خوب صورت افتد. (ازبرهان قاطع) (از آنندراج ) (از ناظم الاطباء). طره . عقربک . (یادداشت بخط مؤلف ) :
آن خفچه مشک بیز دلدار
کرده ست مرا بغم گرفتار.

لبیبی (از انجمن آرای ناصری ).


|| شاخ درختی که بسیار هموار و راست رسته باشد. (برهان قاطع) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء).