واژه یاب

سرویس اینترنتی رایگان جستجوی واژه

w w w . v a j e h y a b . c o m

سنقر

لغت نامه دهخدا

سنقر. [ س ُ ق ُ ] (ترکی ، اِ) به معنی سنقار و آن مرغی باشد شکاری از جنس چرغ گویند. بسیار زننده میباشد و پیوسته پادشاهان بدان شکار کنند. (برهان ). پرنده ای است شکاری مثل باز که در هندوستان بواسطه ٔ حرارت نزید و این ترکی است . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). مرغی است شکاری . شنگا. (فرهنگ فارسی معین ) :
عدلش بدان سامان شده کاقلیمها یکسان شده
سنقر بهندستان شده طوطی ببلغار آمده .

خاقانی .


سنقری را کز خزر یا سردسیر آموخته
در حبش بردن بگرما برنتابد بیش از این .

خاقانی .