واژه یاب

سرویس اینترنتی رایگان جستجوی واژه

w w w . v a j e h y a b . c o m

با دوبار کلیک روی لغات در هر سایتی، معنی آن را مشاهده کنید! هم اکنون افزونه کروم و فایرفاکس را دانلود کنید.

عرفان

لغت نامه دهخدا

عرفان . [ ع ِ ] (ع مص ) شناختن و دانستن بعد از نادانی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). شناختن . (زوزنی ) (آنندراج ) (غیاث اللغات ). شناختن . بازشناختن . معرفت . (فرهنگ فارسی معین ). شناخت . شناسائی . آگاهی . درایت . اطلاع : به مدد و معاونت اوکمر بستند و یکدیگر را بر عرفان قدرخانه قدیم و کرم عمیم او تحریض کردند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 186).
- اهل عرفان ؛ دانشمندان و حکما. (ناظم الاطباء) :
هر مؤمن که ز اهل عرفان باشد
خورشید سپهر فضل واحسان باشد.

خاقانی .


- به عرفان بیرون بردن ؛ عمداً تحمل کردن . دیده و دانسته چشم پوشی کردن . (فرهنگ فارسی معین ).
- عرفان بخشیدن ؛ آموختن .
- عرفان در امری دادن ؛ اعلام کردن .
|| شناختن و معرفت حق تعالی . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). معرفت حق تعالی . (ناظم الاطباء). نام علمی است از علوم الهی که موضوع آن شناخت حق و اسماء از علوم الهی که موضوع آن شناخت حق و اسماء و صفات اوست . و بالجمله راه و روشنی که اهل اﷲ برای شناسائی حق انتخاب کرده اند عرفان مینامند. عرفان و شناسائی حق به دو طریق میسر است یکی به طریق استدلال از اثر به مؤثر و از فعل به صفت و از صفات به ذات ، و این مخصوص علماء است . دوم طریق تصفیه ٔ باطن و تخلیه ٔ سر از غیر و تخلیه ٔ روح ، و آن طریق معرفت خاصه ٔ انبیاء و اولیا و عرفا است . و این معرفت کشفی و شهودی را غیر از مجذوب مطلق هیچ کس را میسر نیست مگر به سبب طاعت و عبادت قالبی و نفسی و قلبی و روحی و سری و خفی ، و غرض از ایجاد عالم معرفت شهودی است . عرفا عقیده دارند برای رسیدن به حق و حقیقت بایستی مراحلی را طی کرد تا نفس بتواند از حق و حقیقت بر طبق استعداد خود آگاهی حاصل کند. و تفاوت آنها با حکما این است که تنها گرد استدلال عقلی نمیگردند بلکه مبنای کار آنها بر شهود و کشف است . (از فرهنگ مصطلحات عرفاء از شرح گلشن راز) :
اگر بشناختی خود را به تحقیق
هم از عرفان حق یابی تو توفیق .

ناصرخسرو.


شفای درد دلها گشت عرفان
ز عرفان روشن آمد جاودان جان .

ناصرخسرو.


مفصل صورت جسم است ومجمل صورت ذاتت
بهم این هر دو نفس آمد سزای حکمت و عرفان .

ناصرخسرو (دیوان چ تقوی ص 358).


|| به مفهوم عام ، وقوف به دقایق و رموز چیزی است . مقابل علم سطحی و قشری . مثلاً گویند فلان طبیب عارفی است ، یعنی غور رس و موی شکاف است و بظواهر نپرداخته است یا فلان عارف سخن و سخندان عارفی است یعنی فقط به تقلید سطحی قانعنشده و دقایق سخن و سخندانی را فرا گرفته است . (از فرهنگ فارسی معین ) و رجوع به جلوه های عرفان ایران ازآقای همائی ، مجله ٔ رادیو شماره ٔ 44-16-17 شود. || به مفهوم خاص ، یافتن حقایق اشیاء به طریق کشف و شهود. و به این جهت تصوف یکی از جلوه های عرفان است . توضیح اینکه در اصل تصوف یکی از شعب و جلوه های عرفان است . تصوف یک نحله و طریقه ٔ سیر و سلوک عملی است که از منبع عرفان سرچشمه گرفته است . اما عرفان یک مفهوم عام کلی تری است که شامل تصوف و سایر نحله ها نیز میشود. به عبارت دیگر نسبت مابین تصوف و عرفان به قول منطقیان ، عموم و خصوص من وجه است . به این معنی که ممکن است شخص عارف باشد اما صوفی نباشد، چنانکه ممکن است به ظاهر داخل طریقه ٔ تصوف باشد، اما از عرفان بهری نبرده باشد. و گاهی دیده ایم کلمه ٔ عارف را درمعنی فاضلتر و عالی تر از لفظ درویش و صوفی استعمال کرده اند. در کتاب اسرارالتوحید آمده «خواجه امام مظفر فوقانی به شیخ ابوسعید گفت : آن بود که او گوید.» بعضی عرفان را جنبه ٔ علمی و ذهنی تصوف دانند و تصوف را جنبه ٔ عملی عرفان . (فرهنگ فارسی معین ) و رجوع به جلوه های عرفان ایران ، همایی ، مجله ٔ رادیو شماره ٔ 44 -17 - 16 شود. || به مفهوم اخص ، تصوف . (فرهنگ فارسی معین ). || درک کردن به یکی از حواس . (از ناظم الاطباء). دانستن چیزی را به وسیله ٔ حسی از حواس خمسه ، و چنین شخصی را عارف و عریف و عروفةگویند. (از اقرب الموارد). || اقرار به گناه کردن . و از آن جمله است که گویند «ما أعرف لأحد یصرعنی »؛ یعنی اقرار نمی کنم بر کسی که مرا بزمین زند. (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). عَرف . و رجوع به عَرف شود. || پاداش دادن . و از آن جمله است که گویند «أنا أعرف للمحسن والمسی ٔ». (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). عَرف . و رجوع به عرف شود. || صبر و شکیبائی کردن بر کاری . (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). عَرف . عرفة. مَعرِفة.عرفان . رجوع به عرف و عرفان و عرفة و معرفة شود. || (اِمص ) شرم و حیا. (غیاث اللغات ) (آنندراج ). || بی حجابی . (آنندراج ) :
کی گمان میبرد دل کان شمع فانوس حجاب
چون ز عرفان دم زند صد دودمان برهم خورد.

محتشم کاشی (از آنندراج ).