واژه یاب

سرویس اینترنتی رایگان جستجوی واژه

w w w . v a j e h y a b . c o m

به یک انیماتور مسلط به ساخت انیمیشن ۲ بعدی برای پیوستن به تیم واژه یاب نیازمندیم. از علاقمندان تقاضا می شود به ما اطلاع دهند.
با دوبار کلیک روی لغات در هر سایتی، معنی آن را مشاهده کنید! هم اکنون افزونه کروم و فایرفاکس را دانلود کنید.

عریان

لغت نامه دهخدا

عریان . [ ع ُرْ ] (ع ص ) برهنه . (منتهی الارب ) (دهار). آنکه لباسهای خود را کنده باشد. (از اقرب الموارد). عاری . عار. عور. لخت . لوت . روت . رود. روده . روخ . تهمک . ورت . ج ، عریانون . (منتهی الارب ) :
ز علم و طاعت جانت ضعیف و عریانست
بعلم کوش و بپوش این ضعیف عریان را.

ناصرخسرو.


زنهار چنانک آمده ای اول از آنجا
خیره نروی گُرْسنه و تشنه و عریان .

ناصرخسرو.


نیست پوشیده که شاه حیوانی تو
که نه عریانی و ایشان همگان عریان .

ناصرخسرو.


وقت پیکار نقش خانه ٔ فتح
نفس آن حله پوش عریان باد.

مسعودسعد.


چون صفر و الف تهی و تنها
چون تیر و قلم نحیف و عریان .

خاقانی .


عریان ز حوض ماهی سوی بره روان شد
همچون بره برآمد پوشیده صوف اصفر.

خاقانی .


تو زین احرام و زین کعبه چه دانی کز برون چشمت
ز کعبه پوشش دیده ست و از احرام عریانی .

خاقانی .


از برونم پرده ٔ اطلس چه سود
چون برون پرده عریان میزیَم .

عطار.


قفاخورد و گریان و عریان نشست
جهاندیده ای گفتش ای خودپرست .

سعدی .


سفر کرد بامدادان ، دیدند عرب را گریان و عریان . (گلستان سعدی ).
کشته از بس که فزون است کفن نتوان کرد
فکر خورشید قیامت کن و عریانی چند.

نظیری .


از نور مهر و ماه چه میکاهد
گر کسوتی ببخشد عریان را.

قاآنی .


از لعاب سنگ تابد شعله ٔ عریان عشق
پرده چون پوشد کسی بر سوزش پنهان عشق .

صائب (از آنندراج ).


- عریان النَّجی ّ ؛ زن و نیز مردی که راز را نتواند پوشید. (منتهی الارب ). آنکه سرّ و راز را کتمان نکند. (از اقرب الموارد).
|| بمجاز، بری . دور. محروم :
بسان آدم دور اوفتاده ایم از خلد
از آن ز لهو و نشاط و سرور عریانیم .

مسعودسعد.


|| ریگستانی که هیچ نرویاند. (منتهی الارب ): رمل عریان ؛ قطعه ای از ریگ است که بصورت محدب حرکت کند، و یا توده ای از ریگ که درختی بر آن نباشد. (از اقرب الموارد). || اسب دراز. (منتهی الارب ). اسب خرامان و درازدست وپا. (از اقرب الموارد).