واژه یاب

سرویس اینترنتی رایگان جستجوی واژه

w w w . v a j e h y a b . c o m

به یک انیماتور مسلط به ساخت انیمیشن ۲ بعدی برای پیوستن به تیم واژه یاب نیازمندیم. از علاقمندان تقاضا می شود به ما اطلاع دهند.
با دوبار کلیک روی لغات در هر سایتی، معنی آن را مشاهده کنید! هم اکنون افزونه کروم و فایرفاکس را دانلود کنید.

قاطع

لغت نامه دهخدا

قاطع. [ طِ ] (ع ص ) برنده . جداکننده . تیز و بران . (ناظم الاطباء) :
کید قاطع مگو که واصل ماست
کید چون گردد آفتاب منیر.

خاقانی .


- برهان قاطع ؛ حجة قاطع. حجتی که شبهه و شک را میبرد : منکران توحید و تمجید باریتعالی را به برهان قاطع شمشیر مسخر گردانید. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ).
خطی که یار تراشید و نو برون آورد
شد آصفی پی قطع تو حجة قاطع.

خواجه آصفی (از آنندراج ).


- لبن قاطع ؛ شیر ترش زبان گز. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ).
|| (اِ) آلت قطع. (ناظم الاطباء). گازی که بدان جامه و چرم و جز آن برند. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (آنندراج ). مقطع. شکلی که بدان قطع کرده شود. (ناظم الاطباء).
|| نوعی دیگر از آهن است که آب میگیرد و از آن تیغهای رومی و سقلابی و آلت زرگران و نجاران میسازند و این نوع را قاطع خوانند. (معرفة الجواهر).