واژه یاب

سرویس اینترنتی رایگان جستجوی واژه

w w w . v a j e h y a b . c o m

برای تأمین امنیت جستجو برآن شدیم تا امکان جستجوی امن را برای شما خوبان فراهم کنیم. با کلیک بر روی این لینک به وب سایت امن (https) هدایت شوید.

مصداق

لغت نامه دهخدا

مصداق . [ م ِ ] (ع اِ) آلت صدق چیزی . (ناظم الاطباء). آلة صدق . (منتهی الارب ) (غیاث ) (آنندراج ). چیزی که صدق دیگری از او دریافت شود. نمونه . (یادداشت مؤلف ). || گواه . (ناظم الاطباء) (غیاث ) (آنندراج ). حجت . آثار چیزی که دلیل راستی باشد. گواه راستی . دلیل راستی سخن . (ناظم الاطباء) (غیاث ) (آنندراج ). شاهد. آنچه بر راستی آن دلالت کند. (از تعریفات جرجانی ). || گواهی (غیاث ) (آنندراج ). || چیزی که مردم آن را راست دارند.(غیاث ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). || موافق چیزی . (ناظم الاطباء) (از غیاث ). مجازاً آنچه موافق چیزی باشد. (آنندراج ). مطابق . موافق آنچه منطبق بر امری گردد. ج ، مصادیق . (یادداشت مؤلف ) :
«بسا قالی که از بازیچه برخاست
چواختر می گذشت آن قال شد راست .»
مصداق حال خواجه ٔ مذکور گشت . (عالم آرا ج 1 ص 159).
|| (اصطلاح منطق ) موجودی خارجی که مفهوم بر آن صدق کند مثلاً: زید و عمرو و بکر مصداقهای مفهوم «انسان » هستند. ج ، مصادیق . رجوع به مفهوم شود.