واژه یاب

سرویس اینترنتی رایگان جستجوی واژه

w w w . v a j e h y a b . c o m

نوند

لغت نامه دهخدا

نوند. [ ن َ وَ ] (اِ) اسب . (لغت فرس اسدی ) (صحاح الفرس ) (جهانگیری ) (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). اسب تیزرفتار. (غیاث اللغات ). اسب تندرو. (آنندراج ) (انجمن آرا). فرس . (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). اسب تیزفهم بادپای بزین . تکاور. باره .بارگی . (اوبهی ). اسب و استر تیزرو خصوصاً. (برهان قاطع). مرکوب تندرو. (فرهنگ فارسی معین ) :
روز جستن تازیانی چون نوند
روز دن چون شست ساله سودمند .

رودکی (احوال و اشعار نفیسی ج 3 ص 1085).


بگفت و برانگیخت از جا نوند
درآمد به کین چون سپهر بلند.

فردوسی .


یکی را بهائی به تن درکشد
یکی را نوندی کشد زیر ران .
بهائی در آن رنگهای شگفت
نوندی بر آن برستامی گران .

فرخی .


به جانیم همواره تازان به راه
بدین دو نوندسپید و سیاه .

اسدی .


یکی از بر خنگ زرین جناغ
یکی بر نوندی سیه تر ز زاغ .

اسدی (گرشاسبنامه ص 7).


کجا من شتاب آورم بر درنگ
نوند زمان را شود پای لنگ .

اسدی .


چند گردی گردم ای خیمه ی ْ بلند
چند تازی روز و شب همچون نوند؟

ناصرخسرو.


تفته ز تاب مهر بدین گونه دوزخی
کرده نوند من چو سمندر بر او گذر.

اثیر (از فرهنگ خطی ).


نوندش کوه و صحرا را سماری
حسامش دین و دنیا را حصار است .

ابوالفرج رونی .


برگرفته نوند چار پرش
وز وشاقان یکی دو بر اثرش .

نظامی .


ز مشرق به مغرب رساندم نوند
همان سد یأجوج کردم بلند.

نظامی .


گر نه بسی زود نیز نعل سمند افکند
ور نه بسی عمر نیز تیز بتازد نوند.

عطار.


نه پیک تیزگرد خیال ره به مرحله ٔذاتش تواند برد و نه نوند مراحل نورد اندیشه . (گلشن مراد). || پیک . (لغت فرس اسدی ) (صحاح الفرس ) (اوبهی ) (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). خبرگیر. (لغت فرس ) (صحاح الفرس ). نامه بر. (ناظم الاطباء). شاطر. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). خبرآور. (صحاح الفرس ) (برهان قاطع). سوار تندرو که به چاپاری و سرعت به جائی فرستند. (آنندراج ). قاصد. (فرهنگ فارسی معین ). خبربر.برید. (یادداشت مؤلف ) :
برافکند پیران هم اندر شتاب
نوندی به نزدیک افراسیاب .

فردوسی .


برون آمد از پیش خسرو نوند
به بازو بر آن نامه را کرده بند.

فردوسی .


وز آن سو روان شد نوندی به راه
به نزدیک سالار توران سپاه .

فردوسی .


چو از آفرینش بپرداختند
نوندی ز ساری برون تاختند.

فردوسی .


چو ویس دلبر از نامه بپرداخت
نوندی را همانگه سوی او تاخت .

فخرالدین اسعد.


بمژده نوندی برافکن به راه
که ما چیره گشتیم بر کینه خواه .

اسدی .


برافکند هر یک نوندی به راه
یکی نامه با کشتگان پیش شاه .

اسدی .


کلک سبک سیر اوست از پی اصلاح ملک
از حبشه سوی روم تیز رونده نوند.

سوزنی .


|| (ص ) مردم تیزفهم . (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). رجوع به نونده شود. || جستجوکننده . تفحص کننده . (ناظم الاطباء). رجوع به نونده شود. || فریبنده . مکار. (ناظم الاطباء). رجوع به نونده شود. || (اِ) اسپند. (جهانگیری ). سپند و آن تخمی است که به جهت دفع چشم زخم سوزند. (برهان قاطع) :
از پی چشم زخم خوش صنمی
خویشتن را بسوز همچو نوند.

سنائی (از جهانگیری و انجمن آرا).


|| آواز بلند . (جهانگیری ). صدا و آواز بلند. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). آواز بازگشت . (ناظم الاطباء). || (ص ) تیزرونده . (جهانگیری ) (ناظم الاطباء). هر تیزرونده و تیزرو عموماً. (از برهان ). تیزرو. تیز. تند. چابک . چالاک . تندرو. (ناظم الاطباء) :
چرخ چنین است و بر این ره رود
لنگ ز هر نیک و ز هر بد نوند .

رودکی .


چو او را ببینی میان را ببند
ابا او بیا بر ستور نوند.

فردوسی .


رسیدند بر تازیان نوند
به جائی که یزدان پرستان بدند.

فردوسی .


از آنجای برگاشت تازی نوند
فرومانده از کار چرخ بلند.

فردوسی .


کدام است گفتا دو اسب نوند
همه ساله تازان سیاه و سمند.

اسدی .


چه کنی تو ز آب و آتش و باد
چه کنی تو ز خاک و باد نوند.

سنائی (جهانگیری ).


|| رونده . رجوع به شواهد ذیل معنی قبلی شود :
شود بسته ٔ بند پای نوند
وز او خوار گردد تن ارجمند.

فردوسی .


- چون (چو) نوند ؛ کنایه است از تیز و تند و سریع :
کجا رفت خواهی همی چون نوند
به چنگ اندرون گرز و بر زین کمند.

فردوسی .


بیاورد ضحاک را چون نوند
به کوه دماوند کردش به بند.

فردوسی .


بیاورد [ مادر فریدون ] فرزند را چون نوند
چو غرم ژیان سوی کوه بلند.

فردوسی .


همی شد پسش شیربان چون نوند
به یک دست زنجیر و دیگر کمند.

فردوسی .


همی گرد آن شارسان چون نوند
بگشتند و جستند هر گونه بند.

فردوسی .


وز آنجا هیونی بسان نوند
طلایه سوی پهلوان برفگند.

فردوسی .


فرستاد مر دایه را چون نوند
که رو زیر آن شاخ سرو بلند.

فردوسی .


سپس آنچه نه آن تو بود خیره متاز
کآنچه آن تو بود سوی تو آید چو نوند.

ناصرخسرو.


- نوند برافکندن ؛ پیک و قاصد گسیل کردن :
به نامه درون سربسر کرد یاد
نوندی برافکند برسان باد.

فردوسی .


نوندی برافکند نزدیک سام
که برگشتم از شاه دل شادکام .

فردوسی .


نوندی برافکند هم در زمان
فرستاد نزدیک رستم دمان .

فردوسی .


- نوند راست کردن ؛ پیک اعزام داشتن :
نوندی سر سال نو کرد راست
خراج از خداوند کابل بخواست .

اسدی .


- نوند رساندن ؛ پیک فرستادن :
ز هرچ آگهی زو به سود و گزند
بدان هم رسان زود نزدم نوند.

اسدی .


- || اسب تاختن :
ز مشرق بمغرب رساندم نوند
همان سد یأجوج کردم بلند.

نظامی (اقبالنامه ص 244).