واژه یاب

سرویس اینترنتی رایگان جستجوی واژه

w w w . v a j e h y a b . c o m

پاکدامن

لغت نامه دهخدا

پاکدامن . [ م َ ] (ص مرکب ) عفیف .عفیفه . باعفاف . پاک . خشک دامن . پاکجامه :
یکی پاکدامن که آهسته تر
نکوتر بدیدار و شایسته تر.

فردوسی .


زن پاکدامن به پرسنده گفت
که شویست و هم کودک اندر نهفت .

فردوسی .


جوان گفت و آن پاکدامن شنید
ز گفتار او خامشی برگزید.

فردوسی .


سوی کردیه نامه ای بد جدا
که ای پاکدامن زن پارسا.

فردوسی .


پاکدامن چون زید بیچاره ای
اوفتاده تا گریبان در وحل .

سعدی (گلستان ).


در حق من بدرد کشی ظن ّ بد مبر
کآلوده گشت خرقه ولی پاکدامنم .

حافظ.


عیبم بپوش زنهار ای خرقه ٔ می آلود
کان پاک پاکدامن بهر زیارت آمد.

حافظ.


حافظ بخود نپوشید این خرقه ٔ می آلود
ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را.

حافظ.