واژه یاب

سرویس اینترنتی رایگان جستجوی واژه

w w w . v a j e h y a b . c o m

چرز

لغت نامه دهخدا

چرز. [ چ َ ] (اِ) پرنده ایست که او را به چرغ و باز و امثال آن شکار کنند، و چون چرغ یا باز خواهند که او را بگیرند پیخالی بر سر وروی آنها اندازد و خود را خلاص کند، و بعربی «حباری »گویندش و ترکان «توغدری ». (برهان ). جانوریست پرنده که آنرا بچرغ و باز و امثال آن شکار کنند و گوشت آن در غایت نزاکت و لذت باشد، گویند همینکه چرغ یا بازبا آن نزدیک شود که چرز را بگیرد چنان پیخالی برویش اندازد که مانع گرفتن شود و بدر رود. (جهانگیری ) (انجمن آرا) (آنندراج ). پرنده ای که با چرغ و باز و مانند آن وی را شکار کنند و گویند در وقتی که مرغ شکاری میخواهد آنرا شکار کند پیخالی بر روی وی جهت استخلاص خود اندازد. (ناظم الاطباء). پرنده ایست که نام عربیش حباری و نام ترکیش دوغدری است ، گردن دراز دارد و منقارش هم قدری دراز است و رنگش خاکستری است ، در بصره بسیار میباشد، چون چرغ خواهد او را شکار کند بر آن سرگین اندازد و آن سرگین بر هر جا افتد پر آنجا کنده میشود، لهذا چرغ از شکار او عاجز میشود و او فرار میکند. (فرهنگ نظام ). هوبره . تغدری . شوات :
بچنگال قهر تو در خصم بددل
بود همچو چرزی بچنگال شاهین .

رودکی .


تا چرخ هوات را دلم چرز افتاد
زو چون تب لرزه بر تنم لرز افتاد.

ابوالفرج رونی .


درآمدم پس دشمن چو چرغ وقت شکار
چو چرز برزد ناگه بریش من پیخال .

سوزنی .


یکی کاروان جمله شاهین و باز
به چرز و کلنگ افکنی تیزتاز.

نظامی .


و مکروهست گوشت چرز خوردن و محظور نیست . (ترجمه ٔ النهایه ٔ طوسی ج 2 ص 393). || بعضی گویند خاک خسپه است که ترکان «چاخرق » گویند. (برهان ). || بعضی دیگر چکاوکش میدانند که عرب «ابوالملیح » خوانند. (برهان ). چکاوک . (ناظم الاطباء). || در مؤیدالفضلا میگوید: پرنده ایست آبی سرخ وام ، واﷲ اعلم . گویند در سنگدان او سنگی هست که او را بر کسی که رعاف داشته باشد در دم ببندند، همان ساعت بایستد و تا با او باشد عود نکند، و اگر دل او را بر کسی که بسیار خواب کند بندند از وی زایل شود. و خواص چرز بسیار است . (برهان ). || مردم کودن . (ناظم الاطباء).