واژه یاب

سرویس اینترنتی رایگان جستجوی واژه

w w w . v a j e h y a b . c o m

کمند

لغت نامه دهخدا

کمند. [ ک َ م َ ] (اِ) ریسمانی باشد که در وقت جنگ در گردن خصم انداخته به خود کشند و گاهی شخصی یا چیزی را از جای بلند نیز بر آن انداخته به خود می کشند. (آنندراج ) . دام و طنابی که در جنگ بر گردن دشمن انداخته به جانب خود کشند. (ناظم الاطباء). پهلوی : کَمَند، کردی : کَمَن (طناب با گره متحرک ). دام و طنابی که در جنگ بر گردن دشمن یا در شکار بر گردن حیوان می انداختند و او را به جانب خود می کشیدند. (حاشیه ٔ برهان چ معین ). ریسمانی محکم که هنگام جنگ آن را بر گردن و کمردشمن اندازند و وی را به بند آورند و یا جانوران رابدان مقید کنند. (فرهنگ فارسی معین ). وَهَق . بالاهنگ . پالاهنگ . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) :
توسنی کردم ندانستم همی
کز کشیدن سخت تر گردد کمند.

رابعه بنت کعب قزداری .


با سهم تو آن را که حاسد تست
پیرایه کمند است و جلد کمرا.

منجیک (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا).


به گاه سایه بر او بر تذرو خایه نهد
به گاه شیب بدرّد کمند رستم زال .

منجیک (ایضاً).


خدنگش بیشه بر شیران قفس کرد
کمندش دشت بر گوران خباکا.

دقیقی (یادداشت ایضاً).


چنان گشت آزاد سرو بلند
که بر گرد او بر نگشتی کمند.

دقیقی .


چنین است کردار چرخ بلند
به دستی کلاه و به دیگر کمند.

فردوسی .


همی تاخت سهراب چون پیل مست
کمندی به بازو کمانی به دست .

فردوسی .


چو از دست رستم رها شد کمند
سر شهریار اندرآمد به بند.

فردوسی .


اژدهاکردار پیچان در کف رادش کمند
چون عصای موسی اندر کف ّ موسی گشته مار.

فرخی (از حاشیه ٔ برهان چ معین ).


کمند رستم دستان نه بس باشد رکاب او
چنانچون گرز افریدون نه بس مسمار و مزراقش .

منوچهری .


و پیادگان بدان قوه به برج بررفتن گرفتند به کمندها. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 111). روزی سیر کرد وقصد هرات داشت هشت شیر در یک روز بکشت و یکی را به کمند بگرفت . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 513).
گر بخواهی بستن این بیهوش را
ازخرد کن قید و از دانش کمند.

ناصرخسرو.


کم دید چشم من چو تو زیرا که چون کمند
همواره پر ز پیچ و پر از تاب و پرخمی .

ناصرخسرو.


گر کمندی تابد از خام طمع
زود بندد گردن شیران شگال .

ناصرخسرو.


با کمر، نوشیروانی با کله ، کیخسروی
با کمان ، افراسیابی با کمند، اسفندیار.

امیر معزی (از آنندراج ).


تعبد و تعفف در دفع شر، جوشنی عظیم است و در جذب خیر کمندی دراز. (کلیله و دمنه ).
به عهد او که دایم باد عهدش
کمند ثروت آمال مال است .

انوری .


خست به زخم حسام گرده ٔ گردون تمام
بست به بند کمند گردن دهر استوار.

خاقانی .


آن کمندش نگر از پشت سمندش گویی
که به هم رأس و ذنب با قمر آمیخته اند.

خاقانی .


گفتند اینک اینک کیخسرو زمانه
در زین سمند رستم در کف کمند زالش .

خاقانی .


به وقت اذان ... بر مناره رفتم ناگاه کمندی به جانب من روان شد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ 1 تهران ص 329). دستار من وقایه ٔ جان من شد و عمامه ٔ من در کمند بماند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ایضاً).
کمندی چو ابروی طمغاچیان
به خم چون کمان گوشه ٔ چاچیان .

نظامی (از آنندراج ).


گوزن کوه اگر گردن فراز است
کمند چاره را بازو دراز است .

نظامی .


خلاص بخش خدایا همه اسیران را
مگر کسی که اسیر کمند زیبایی است .

سعدی .


من بیچاره ٔ گردن به کمند
چه کنم گر به رکابش نروم .

سعدی .


چون نرود در پی صاحب کمند
آهوی بیچاره به گردن اسیر.

سعدی .


سواره آمدی و صید خود کردی دل و تن هم
کمند عقل بگسستی لجام نفس توسن هم .

امیرخسرو (از آنندراج ).


کمند صید بهرامی بیفکن جام جم بردار
که من پیمودم این صحرا نه بهرام است و نه گورش .

حافظ.


کشتنم را آن دو زلف چون کمند آمد سبب
هیچ مقصودی میسر نیست تا اسباب نیست .

کاتبی


برچین چو عنکبوت کمند فریب را
زنبوروار خانه ٔ پرانگبین گذار.

صائب (از آنندراج ).


به کف دارد کمند آسمان گیر
زمین از سایه ٔ نازک نهالش .

صائب (از آنندراج ).


زپستی چه غم با امید بلند
ز خورشید با ذره پیچد کمند.

ظهوری (از آنندراج ).


کنون بجست دگر پای بست می نشود
کمنددیده نیفتد دگر به خَم ِّ کمند.

شیبانی کاشانی .


- کمند از فتراک نگشودن ؛ کنایه است از پیوسته آماده و مجهز بودن برای جنگ :
میان را به کین برادر ببند
ز فتراک مگشای هرگز کمند.

فردوسی .


- کمند افشاندن ؛ کمند انداختن :
گر کمندی وقتی اندر حلق سگساران روم
سرکشان لشکر الب ارسلان افشانده اند.

خاقانی .


و رجوع به کمند انداختن شود.
- کمند پیچان یا پیچان کمند ؛ کمندی که دارای پیچ و تاب باشد. کمند پر پیچ و تاب . ورجوع به پیچان شود.
- کمند جان ستان ؛ کمندی که جان خصم را بگیرد. کمندی که با آن دشمن را مغلوب و گرفتار توان کرد :
خصم شد درهم شکسته چون کمند
کان کمندجان ستان آمد به رزم .

خاقانی .


- کمند حلقه ؛ کمندی که همچو حلقه باشد، و زلف هم که پر پیچ و شکن باشد شبیه کمندحلقه می شود :
می کند هر دم کمند حلقه از تار نگار
نیست سیری مردمان چشم او را از شکار.

صائب (از آنندراج ).


- کمند حلقه کردن ؛ کمند را به پیچ و تاب درآوردن . (از فرهنگ فارسی معین ).
- || مستعد صید و پیکار بودن . (آنندراج ) (غیاث ) (از فرهنگ فارسی معین ).
- به کمند آمدن ؛ در کمند افتادن صید گریزپا. در اختیار قرار گرفتن . منقاد شدن . به دست آمدن :
دریاب دمی صحبت یاران که دگربار
چون رفت نیاید به کمند آن دم وساعت .

سعدی .


- به کمند افتادن ؛ گرفتار کمند شدن . دربند افتادن . (فرهنگ فارسی معین ).
- به کمند کشیدن ؛ گرفتار کمند کردن . (فرهنگ فارسی معین ).
- || به اطاعت درآوردن . وادار به تسلیم کردن . (فرهنگ فارسی معین ).
- خم کمند ؛ حلقه و پیچ و تاب کمند.
- || کنایه از خم زلف و گیسو که دور رخسار حلقه می زند. (فرهنگ فارسی معین ).
- در کمند آمدن ؛ گرفتار کمند شدن . به حلقه ٔکمند افتادن . به کمند آمدن . رام و مسخر شدن :
چو گرگ خبیث آمدت در کمند
بکش ورنه دل برکن از گوسفند.

سعدی .


تو در کمند من آیی کدام دولت و بخت
من از تو روی بپیچم کدام صبر و قرار.

سعدی .


- در کمند آوردن ؛ با کمند اسیرو گرفتار کردن . منقاد ساختن :
سر آنگه ببالین نهد هوشمند
که خوابش به قهر آورد در کمند.

سعدی (بوستان ).


- زلف کمند ؛ زلف مجعد همچون کمند. (فرهنگ فارسی معین ). مویی بلند چون کمند.
- کمند در گردن کسی آوردن ؛ وی را اسیر و گرفتار کردن :
من آن صید را کرده ام سربلند
منش باز در گردن آرم کمند.

نظامی .


- کمنددیده ؛ آنکه یک بار اسیر کمند شده . آنکه او را با کمند اسیر کرده باشند :
کنون بجست دگر پای بست می نشود
کمنددیده نیفتد دگر به خَم ِّ کمند.

شیبانی کاشانی .


- کمند زدن بر سر کسی یا چیزی ؛ وی را مهار کردن . او را مطیع و منقاد کردن :
بر سروپای زمانه ی ْ گذران مرد حکیم
بهتر از علم و ز طاعت نزند قید و کمند.

ناصرخسرو.


- کمند زلف ؛ زلفی چون کمند پر پیچ و تاب و دراز :
دل را کمند زلفت از من کشان ببرده
در پیچ عنبرینت آن را نثار کرده .

خاقانی .


بربود دلم کمند زلفت
حقا که مرا بدو گمانی است .

خاقانی (دیوان چ سجادی ص 566).


گر بپیچم در کمند زلف تو
چون کمند از شرم رخ پیچان مشو.

خاقانی .


- کمند ساختن از چیزی ؛ از آن چون کمند استفاده کردن . آن را چون کمند به کار بردن :
ز حبل اﷲ کمندی ساز بهر ابلق گیتی
شو اقرء باسم ربک خوان مخوان مدح قراخانی .

خاقانی .


- کمند ساختن چیزی را ؛ آن را چون کمند پر پیچ و تاب و پر چین و شکن ساختن :
زلف تو گر به عادت خود را کمند سازد
مرغ از هوا درآرد مه ز آسمان بگیرد.

خاقانی .


- کمند شب پیکر ؛ کمندی که چون شب سیاه و تیره باشد، کنایه از زلف :
زلف ساقی کمند شب پیکر
در گلوی دوپیکر اندازد.

خاقانی .


- کمند عنبرین یا عنبرین کمند ؛ کنایه از زلفی به عنبرآلوده . زلف خوشبوی :
ساقی آن عنبرین کمند امروز
در گلوگاه ساغر افشانده ست .

نظامی .


- کمند فشاندن ؛ کمند افشاندن . کمند انداختن :
گر چه در حلق سماکین افکنم
چون کمند امتحان خواهم فشاند.

خاقانی .


و رجوع به کمند انداختن و ترکیب کمند افشاندن شود.
- کمند کیانی یا کیانی کمند ؛ کمند منسوب به کیان :
چو رستم بدیدش کیانی کمند
بیفکند و سرش اندر آمد به بند.

فردوسی .


- کمند گردیدن چیزی ؛ به صورت کمند درآمدن آن :
جانا به خدا توان رسیدن
زلف تو اگر کمندگردد.

خاقانی .


- کمند گزین ؛ کمند برگزیده و خوب و مناسب :
بفرمای تا اسب و زین آورند
کمان و کمند گزین آورند.

فردوسی .


- کمند مشکبوی ؛ کمند عنبرین . کنایه از زلف به مشک آلوده ٔ خوشبوی :
کجا بتوان سخن کردن ز رویش
چه گویم زآن کمند مشکبویش .

نظامی .


- کمند مشکین یا مشکین کمند ؛ کمند مشکبوی . گیسوانی چون مشک به رنگ و بوی . و رجوع به ترکیب قبل شود.
- کمند معنبر ؛ کمند عنبرین :
دل توسنی کجا کند آن را که طوق وار
در گردن دل است کمند معنبرش .

خاقانی .


و رجوع به ترکیب کمند عنبرین شود.
- کمند وحدت ؛ ریسمانی باشد از ابریشم و غیره که درویشان و صوفیان به وقت مراقبه گرد کمر و زانو پیچیده می نشینند. (از غیاث ). چیزی باشد که از ریسمان یا ابریشم یا تسمه ٔ چرمین سازند و فقرا در گلو اندازند و در کمر بندند و در بعضی اوقات در کمر و هر دو زانو انداخته بنشینند و در عرف هند گوط به کاف فارسی و واو مجهول و تای هندی خوانند. (آنندراج ). ریسمانی از ابریشم و جز آن که صوفیان هنگام مراقبه گرد کمر و زانو پیچند. (ناظم الاطباء) :
تو صید عالم قدسی درین دشت
کمند وحدتی بر خویش افکن .

کلیم (از آنندراج ).


به کنج خلوت غم همچو شیشه ٔ نیمه
کمند وحدتی از اشک بر کمر دارم .

کلیم (از آنندراج ).


نگین ملک بود این کف فراغت ما
مدار مرکز عالم ، کمند وحدت ما.

محسن تأثیر (از آنندراج ).


- مثل کمند ؛ گیسوان بلند. (امثال و حکم ).
|| ریسمان و طناب و جلیز و جلبیز. || نردبان قلعه گیری . (ناظم الاطباء).
- کمند کردن ؛ نردبانی طنابی بر دیوار گذاشته گرفتن چیزی . (ناظم الاطباء).
|| پیچ و تاب زلف . (ناظم الاطباء). زلف پر پیچ و تاب و بلند :
همی می چکد گویی از روی او
عبیر است گویی همه موی او
از آن گنبد سیم سر بر زمین
فروهشته بر گل کمند کمین .

فردوسی .


هر خم از جعد پریشان تو زندان دلی است
تا نگویی که اسیران کمند تو کمند.

سعدی .


خون می رود از جسم اسیران کمندش
یک روز نپرسد که کیانند و کدامان .

سعدی .


|| در ابیات زیر از شاهنامه به معنی واحد اندازه گیری طول بکار رفته است :
ز بهر ستودانش کاخ بلند
بکردند بالای او ده کمند.

فردوسی .


یکی باره از آب برکش بلند
بنش پهن و بالای او ده کمند.

فردوسی .


درازا و پهنای آن ده کمند
به گرد اندرش طاقهای بلند.

فردوسی .


ز هیزم یکی کوه بیند بلند
فزون است بالایش از ده کمند.

فردوسی .


بفرمود تا سنگ خارا کنند
دو خانه بر او هر یکی ده کمند.

فردوسی .


|| طویله ، یعنی طنابی دراز که بر دو سر به زمین با میخ طویله استوار کرده و اسبها را بدان بندند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).