نرخیلغتنامه دهخدانرخی . [ ن ِ ] (ص نسبی ) آنکه تعیین قیمت رایج را می کند. قیمت کننده . مقوم . (ناظم الاطباء). منسوب به نرخ .
نرخ مدتدارexcursion fareواژههای مصوب فرهنگستاننرخی تشویقی که شرکتهای هواپیمایی برای جذب مسافر، در فصولی خاص با قید محدودیت زمانی در رفتوبرگشت، ارائه میکنند
نرخ مشترکjoint rateواژههای مصوب فرهنگستاننرخی که دو یا چند شرکت حملونقل برای حمل بار و مسافر در محدودۀ مشخصی از خطوط یکدیگر درمورد آن توافق میکنند
دندان گردلغتنامه دهخدادندان گرد. [ دَ گ ِ ] (ص مرکب ) گرانگاز. گران فروش . گران فروش که هیچگاه حط نکند. (یادداشت مؤلف ).- دندان گرد بودن ؛ بر متاع و کالاهای خویش نرخی گران گذاشتن .
نرخ بستنلغتنامه دهخدانرخ بستن . [ ن ِ ب َ ت َ ] (مص مرکب ) تعیین قیمت کردن . قیمت گذاشتن . بهای جنسی را معین کردن : هر متاعی را در این بازار نرخی بسته اندقند اگر بسیار گردد نرخ شکر
حکرةلغتنامه دهخداحکرة. [ ح َ رَ ] (ع اِ) ارزاق و هر مایحتاج عامه را که بقصد گران شدن و غلا خریده انبار کردن . در شرع آنگاه که موضوع احتکار محتاج الیه شود، حکره جائز نباشد و باید