آتش دادنلغتنامه دهخداآتش دادن . [ ت َ دَ ] (مص مرکب ) گشاد دادن و افکندن توپ و امثال آن . || مجازاً، تحریک غضب کسی کردن .
آتشدیکشنری فارسی به ترکی1) ateş 2) hararet, sıcaklık, ısı 3) ateş edin" emrini vermek 4) fitne, karışıklık
آتشلغتنامه دهخداآتش . [ ت َ ] (اِ) (از زندی آترس ، و اوستایی آتر، و سانسکریت هوت آش ، خورنده ٔ قربانی ؛ از: هوت ، قربانی + آش ، خورنده ) یکی از عناصر اربعه ٔ قدما و آن حرارت تو
سر دادنلغتنامه دهخداسر دادن . [ س َ دَ ] (مص مرکب ) جان فدا کردن . سر را تسلیم کردن : بهر عیسی جان سپارم سر دهم صد هزاران منتش بر جان نهم . مولوی . || شروع کردن : دوباره گریه را سر
ترغهلغتنامه دهخداترغه . [ ت َ رَغ ْ غ َ / غ ِ ] (اِ)آتشبازی کوچک است که از زدن بر زمین یا آتش دادن فتیله ٔ آن منفجر شده صدا می کند. وجه تسمیه ٔ صدای ترغ آن است . پس باید با غین
گیراندنلغتنامه دهخداگیراندن .[ دَ ] (مص ) گیرانیدن . گرفتن فرمودن و کنانیدن . (ناظم الاطباء). || چیزی را آتش دادن و آتش کردن . (فرهنگ نظام ) (ناظم الاطباء). آتش در چیز قابل اشتعال
اقباسلغتنامه دهخدااقباس . [ اِ ] (ع مص ) زیرک و دانا گردانیدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). علم آموزانیدن کسی را. (آنندراج ). || زیرک و دانا گردیدن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء)
جمرلغتنامه دهخداجمر. [ ج َ ] (ع مص ) گردآمدن . (منتهی الارب ). گرد آمدن و بهم پیوستن . (از اقرب الموارد). || جستن در قید. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). || خدرک آتش دادن بکسی .