آراملغتنامه دهخداآرام . (اِخ ) بروایت تورات ، نام پنجمین فرزند سام بن نوح . || نام سوریه و شام و بین النهرین مسکن آرامیان فرزندان آرام بن سام بن نوح .
آرامدیکشنری فارسی به انگلیسیcomposed, cool, coolheaded, dispassionate, easy, equable, even-tempered, light, impassive, imperturbable, inoffensive, insouciant, smooth, lamblike, steady, sti
آرامفرهنگ مترادف و متضاد۱. خاموش، خلوت، دنج، ساکت ۲. آرامش، استراحت، صبر، قرار ۳. ثبات، سکون ۴. بردبار، رزین، صبور، معتدل، ملایم، موقر ۵. بیجنبش، بیحرکت، ساکن ۶. آسوده، راحت، فارغبال ۷
اراملغتنامه دهخداارام . [ اَ ] (اِخ ) (عالی ) این اسم از ارام بن سام منقول است و سه تن در کتاب مقدس به این اسم بودند: اول ارام بن نوح است (سفر پیدایش 10:22). دوم نوه ٔ ناحور (پی
اقلاقلغتنامه دهخدااقلاق . [ اِ ] (ع مص ) بی آرام ساختن و جنبانیدن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). بی آرام کردن . (تاج المصادر بیهقی ). || اندوهگن کردن . (تاج المصادر
آرامفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. ساکت؛ خاموش.۲. بیحرکت.۳. [مجاز] امن.۴. راحت: زندگی آرام.۵. (اسم مصدر) آرامش؛ راحتی، ◻︎ چو دشمن به دشمن بُوَد مشتغل / تو با دوست بنشین به آرام دل (سعدی۱: ۷۷)
آراملغتنامه دهخداآرام . (اِ) سَکن . سکون . آرامش . ثبات . مقابل جُنبش . تَوَقف . درنگ . || آهستگی . مقابل شتاب : من اینجا دیر ماندم خوار گشتم عزیز از ماندن دائم شود خوارچو آب ان