آزار گرفتنلغتنامه دهخداآزار گرفتن . [ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ) آزار گرفتن از کسی ؛ از او رنجیده و دلتنگ شدن . به او خشم گرفتن : همه بندگانیم و فرمان تراست چه آزار گیری ز ما، جان تراست
آزاردیکشنری فارسی به انگلیسیannoyance, bruise, clampdown, disease, fret, harassment, ill, injury, irritation, malady, mischief, oppression, pain, persecution, punishment, vexation
آزارفرهنگ مترادف و متضاد۱. آسیب، بلا، صدمه، گزند ۲. تعدی، جفا، جور، ستم، ظلم ۳. اذیت، تعذیب، زجر، شکنجه، عذاب ۴. تعب، سختی، محنت، مرارت، مشقت ۵. تاذی، مزاحمت ۶. رنج، رنجه، عنا
ازارلغتنامه دهخداازار. [ اَزْ زا ] (اِ) نامی است که در شهسوار بدرخت آزاد دهند. رجوع به آزاد و آزاددرخت شود.
ازارلغتنامه دهخداازار. [ اِ ] (اِ) فوطه . لنگ . (غیاث اللغات ). لنگی . (برهان ). قطیفه . تنکه : دو تن را بفرمود زورآزمای بکشتی که دارند با دیو پای برفتند شایسته مردان کارببستندش
صمدخانلغتنامه دهخداصمدخان . [ ص َ م َ ] (اِخ ) (حاجی ...) ملقب به شجاع الدوله . وی یکی از مستبدان بنام است که با مشروطه خواهان آذربایجان نهایت بدرفتاری را معمول داشت . چون براثر م
شکنجهفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهآزار دادن کسی برای تنبیه، گرفتن اقرار، یا واداشتن به انجام کاری. شکنجه کردن: (مصدرمتعدی)۱. شکنجه دادن؛ رنجوآزار دادن.۲. آزار کردن متهم با آلات و ادوات شکنجه تا
ترک گرفتنلغتنامه دهخداترک گرفتن . [ ت َ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ). رها ساختن . دست بداشتن . هشتن . دست بشستن از چیزی : خوشا آن کس که پیش از مرگ میرددل و جان هرچه باشد ترک گیرد. عطار.دل
بار گرفتنلغتنامه دهخدابار گرفتن . [ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ) بار از گرده ٔ ستور پایین آوردن . (ناظم الاطباء: بار). رجوع به آنندراج شود. || قبول حمل باری از شهری به شهری ، یا از محلی ب