آهویلغتنامه دهخداآهوی . (اِ) (در حال اضافه ) آهو. غزال : یارب آن آهوی مشکین بختن بازرسان وآن سهی سرو خرامان بچمن بازرسان .حافظ.
آهویلغتنامه دهخداآهوی . (اِ) (در حال اضافه ) عیب : ولیکن نبیند کس آهوی خویش ترا روشن آید همی خوی خویش . فردوسی .چنین گفت آنکس که آهوی خویش ببیند بگرداند آیین و کیش . فردوسی .چه
آهوی تاتارلغتنامه دهخداآهوی تاتار. [ ی ِ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) آهوی تاتاری . آهوی تَتر. آهوی تتاری . آهوی ختن . آهوی ختا. آهوی خرخیز. آهوی مشک .آهوی مشکین . غزال المسک . دابةالمس
چینلغتنامه دهخداچین . (اِخ ) در اصطلاح و تداول و کتب نظم و نثر فارسی گاه به جای ترکستان چین بکار رفته است و آن قسمت از آسیای مرکزی که ترکستان شرقی و یا ترکستان چین خوانده می شو
آفلغتنامه دهخداآف . (اِ) آهوی تاتار. آهوی چین . آهوی ختن . آهوی خطا. آهوی مشک . آهوی مشکین . غزال المسک . || مِهر. خور. شمس .
مشکلغتنامه دهخدامشک . [ م ُ / م ِ ] (اِ) ... ناف آهوی خطائی است و عربان مسک خوانند. (برهان ). فارسی به کسر میم و اهل ماوراءالنهر بضم میم خوانند و عرب مِسک بجای شین ، سین دانند
لگلغتنامه دهخدالگ . [ ل َ ] (اِ) رنج . محنت . الم . کتک و شلاق و بند و زندان . (برهان ) : با نظم و نثر خاطر خاقانی طبع کشاجم از در لگ باشدبا سنبلی که آهوی چین خایدعطر پلنگ مشک