افشانیدنلغتنامه دهخداافشانیدن . [ اَ دَ ] (مص ) افشاندن . پاشانیدن . پراکنده نمودن . (ناظم الاطباء). فتالیدن . منتشر ساختن . ریختن . (یادداشت مؤلف ). و رجوع به افشاندن شود.
افشاندندیکشنری فارسی به انگلیسیbestrew, circulation, diffuse, dissipate, exude, scatter, shaker, spray, sprinkle, strew, winnow
افشاندنیلغتنامه دهخداافشاندنی . [ اَ دَ ] (ص لیاقت ) قابل افشاندن . لایق افشاندن . و رجوع به افشاندن شود.
فشانیدنلغتنامه دهخدافشانیدن .[ ف َ / ف ِ دَ ] (مص ) افشانیدن . ریزانیدن و ریختن . (آنندراج ). افشاندن . (فرهنگ فارسی معین ) : زرستان ، مشک فشان ، جام ستان ، بوسه بگیرباده خور، لاله
اوشانیدنلغتنامه دهخدااوشانیدن . [ اَ دَ ] (مص ) افشانیدن و افشان کنانیدن . (ناظم الاطباء) (آنندراج ). رجوع به اوشاندن شود.
افشاندنلغتنامه دهخداافشاندن . [ اَ دَ ] (مص ) برافشاندن . افشانیدن . فشاندن . (شرفنامه ٔ منیری ). ریختن . (مؤید الفضلاء). ریختن و پاشیدن . (آنندراج ) (ناظم الاطباء). پاشیدن . (از
لانلغتنامه دهخدالان . (فعل امر) امر از لاندن به معنی جنبانیدن و افشانیدن یعنی بجنبان و بیفشان . (برهان ) (جهانگیری ). رجوع به لاندن شود. || (اِ) مغاک و گودال . (برهان ). گو و م
لانیدنلغتنامه دهخدالانیدن . [ دَ ] (مص ) لاندن . جنبانیدن و افشانیدن . (برهان ) : پیش من چونکه نجنبدت زبان هرگزخیره پیش ضعفا چونکه همی لانی .ناصرخسرو.