اَنْدَرْگویش گنابادی در گویش گنابادی به برادر و خواهر یا خواهر ها و برادرهایی که از دو پدر یا دو مادر متولد شده باشند اندر گویند.
اندرلغتنامه دهخدااندر. [ اَ ] (اِخ ) رودی در فرانسه که برود لوآر ریزد. اندر،شاتر ، شاتورو و لوش را مشروب میسازد و266 کیلومتر طول دارد. (فرهنگ فارسی معین ، اعلام ).
اندرلغتنامه دهخدااندر. [ اَ ] (اِخ ) دپارتمانی است در فرانسه . متشکل از قسمتهایی از بری ، ارلئانه ، مارش ، تورن و پواتو حاکم نشین شاتورو و نایب الحکومه نشین لوبلان ، لاشاتر ، ای
سرلغتنامه دهخداسر. [ س َ ] (اِ) پهلوی «سر» ، اوستا «سره » «بارتولمه 1565» «نیبرگ 202»، در پهلوی «اسر» (بی سر، بی پایان )، هندی باستان «سیرس » (رأس )، ارمنی «سر» (ارتفاع ، نوک
ابوالمظفرلغتنامه دهخداابوالمظفر. [ اَ بُل ْ م ُ ظَف ْ ف َ ] (اِخ ) چغانی . احمدبن محمد ملقب بفخر الدوله از آل محتاج و والی چغانیان . او ممدوح دقیقی و فرخی است و فرخی در مدح او سه قصی
فرخیلغتنامه دهخدافرخی . [ ف َرْ رُ ] (اِخ ) سیستانی .علی بن جولوغ ، مکنی به ابوالحسن . شاعر بزرگ اواخر قرن چهارم و اوایل قرن پنجم و از جمله ٔ سرآمدان سخن درعهد خویش و در همه ٔ ا
زمانلغتنامه دهخدازمان . [ زَ ] (اِ) بمعنی فوت و موت و مرگ باشد. (برهان ). بمعنی مرگ باشد. (فرهنگ جهانگیری ) (از غیاث ) (از انجمن آرا) (از آنندراج ). موت . مرگ . اجل . (ناظم الاط
ابرلغتنامه دهخداابر.[ اَ ] (اِ) مه دروا در جو که بیشتر به باران بدل شود. سحاب . سحابه . میغ. غیم . غمام . غمامه . عنان . (دهار). بارقه . مزن . غین . توان . عارض . اسهم : درخش ا