أَهْلِفرهنگ واژگان قرآناهل-خانواده (خواص آدمي از زن و فرزند و عيال است .کلمه اهل به معناي آن کسي است که : يک خانه ، او و مثل او را در خود جمع ميکند و يا خويشاوندي و يا دين آنان را جمع
اهلفرهنگ مترادف و متضاد۱. سزا، صلاحیتدار، مطلع، وارد ۲. رام، سزاوار، صالح ۳. اهالی، بومی، تبعه، ساکن ≠ نااهل
شوخی کردنلغتنامه دهخداشوخی کردن . [ ک َ دَ] (مص مرکب ) بی حیایی کردن . (یادداشت مؤلف ). سماجت کردن . پررویی کردن . بیشرمی کردن . || گستاخی و جسارت و دلیری و چابکی و تهور کردن : هرکه
اشنهیلغتنامه دهخدااشنهی . [ اُن ُ ] (اِخ ) امام صدرالدین محمود اشنهی واعظ، معاصر ابوبکر سعدبن زنگی (623 - 658 هَ . ق .) بود و در علوم اصول و فروع و الهیات و ادبیات عرب دست داشت .
اصحاب کتب اربعهلغتنامه دهخدااصحاب کتب اربعه . [ اَ ب ِ ک ُ ت ُ ب ِ اَ ب َ ع َ ] (اِخ ) محمدبن یعقوب کلینی و محمدبن حسن طوسی و بابویه قمی است که به محمدین ثلثه معروف اند. و درباره ٔ ترجمه ٔ
مریدلغتنامه دهخدامرید. [ م ُ ] (ع ص ، اِ) نعت فاعلی از مصدر ارادة. رجوع به ارادة شود. || اراده کننده . (غیاث ). خواهنده . (آنندراج ). صاحب اراده . || نزد اهل تصوف به دو معنی آید
ابوجعفر طوسیلغتنامه دهخداابوجعفر طوسی . [ اَ ج َ ف َ رِ ] (اِخ ) محمدبن الحسن بن علی الطوسی ، ملقب به شیخ الطائفه . رئیس فقهای شیعه و چنانکه علامه ٔ حلّی گوید: رئیس الطائفه ، جلیل القدر