اهل حاللغتنامه دهخدااهل حال . [ اَ ل ِ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) اهل ذوق . خوش مشرب . انیس . موءالف .
أَهْلِفرهنگ واژگان قرآناهل-خانواده (خواص آدمي از زن و فرزند و عيال است .کلمه اهل به معناي آن کسي است که : يک خانه ، او و مثل او را در خود جمع ميکند و يا خويشاوندي و يا دين آنان را جمع
اهلفرهنگ مترادف و متضاد۱. سزا، صلاحیتدار، مطلع، وارد ۲. رام، سزاوار، صالح ۳. اهالی، بومی، تبعه، ساکن ≠ نااهل
gamiestدیکشنری انگلیسی به فارسیغم انگیز، اهل حال، با جرات، پراز شکار، بد بو، چاشنی زده، افتضاح اور، فاسد