اهل شناختلغتنامه دهخدااهل شناخت . [ اَ ل ِ ش ِ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) اهل خبرت . آگاه . کاردان : نه هر سخن که بداند بگوید اهل شناخت بسر شاه سر خویشتن نباید باخت .(گلستان ).
أَهْلِفرهنگ واژگان قرآناهل-خانواده (خواص آدمي از زن و فرزند و عيال است .کلمه اهل به معناي آن کسي است که : يک خانه ، او و مثل او را در خود جمع ميکند و يا خويشاوندي و يا دين آنان را جمع
اهلفرهنگ مترادف و متضاد۱. سزا، صلاحیتدار، مطلع، وارد ۲. رام، سزاوار، صالح ۳. اهالی، بومی، تبعه، ساکن ≠ نااهل
شناختفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. آشنایی.۲. فهم و دریافت.۳. علم و معرفت: ◻︎ نه هر سخن که برآید بگوید اهل شناخت / به سرّ شاه سر خویشتن نشاید باخت (سعدی: ۱۳۰).
اهللغتنامه دهخدااهل . [ اَ ] (ع ص ، اِ) شایسته و سزاوار. (مؤید الفضلاء) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). گویند: هو اهل لکذا. واحد و جمع در آن یکسان است . ج ، اهلون و اهالی و آها
شناختلغتنامه دهخداشناخت . [ ش ِ ] (مص مرخم ، اِمص ) اسم مصدر از شناختن . عرفان . معرفت . شناسایی . عرفه . علم . شناختن . (ناظم الاطباء). عرفه . (منتهی الارب ) : اندر شناخت راه حق
امیرعرفانفرهنگ نامها(تلفظ: amir erfān) (عربی) فرمانروای آگاه ، امیر و پادشاه عارف ، حاکمی که اهل شناختن حق تعالی است و....
دل بستنلغتنامه دهخدادل بستن . [ دِ ب َ ت َ ] (مص مرکب ) مقابل دل برداشتن . مقابل دل برگرفتن . علاقه مند شدن . عشق پیدا کردن . دوستی پیدا کردن . عاشق شدن . دل در گرو محبت کسی آوردن