اهل صلاحواژهنامه آزاداَهلِ صِلاح؛ کسانی که خیرخواه و اهل صلح و آشتی اند؛ کسانی که میانجی گری می کنند و می خواهند دعوا یا دشمنی یا جنگی را به سمت آشتی و دوستی و صلح ببرند.
أَهْلِفرهنگ واژگان قرآناهل-خانواده (خواص آدمي از زن و فرزند و عيال است .کلمه اهل به معناي آن کسي است که : يک خانه ، او و مثل او را در خود جمع ميکند و يا خويشاوندي و يا دين آنان را جمع
اهلفرهنگ مترادف و متضاد۱. سزا، صلاحیتدار، مطلع، وارد ۲. رام، سزاوار، صالح ۳. اهالی، بومی، تبعه، ساکن ≠ نااهل
صلاحلغتنامه دهخداصلاح . [ ص َ ] (ع اِمص ) نیکی . ضد فساد که تباهی باشد. (منتهی الارب ) (غیاث اللغات ). ضد فساد. (مهذب الاسماء). عَبش . عَبَش . (منتهی الارب ). مصلحت . بسامانی :
خانه گاهلغتنامه دهخداخانه گاه . [ ن َ / ن ِ ] (اِ مرکب ) خانقاه . بقعه ٔ اهل صلاح و خیر و صوفیه . رجوع به «خانقاه » و «خانگاه » شود.
قلندریاتلغتنامه دهخداقلندریات . [ ق َ ل َ دَ ری یا ] (اِ) (اصطلاح شعرا) تهانوی آرد: قلندریات آن است که شاعر در شعر مخالف عرف و عادت آرد و ترک مبالات کند هرچه از آن احتراز شاید بر آن
مقلسلغتنامه دهخدامقلس . [ م ُ ل ِ ] (ع ص ) مرحوم دهخدا در یادداشتی آرند: این وصف فاعلی را از باب افعال در لغتنامه ها نیافتم ومقلس از باب تفعیل بمعنی بازیگر گاه قدوم ملوک و امرا
نمازکنلغتنامه دهخدانمازکن . [ ن َ ک ُ ] (نف مرکب ) به جاآورنده ٔ نماز. نمازگزار. (فرهنگ فارسی معین ). نمازخوان . نمازی : مردی مرا بود از اهل صلاح و نمازکن .(تفسیر ابوالفتوح ج 4 ص