أَهْلِفرهنگ واژگان قرآناهل-خانواده (خواص آدمي از زن و فرزند و عيال است .کلمه اهل به معناي آن کسي است که : يک خانه ، او و مثل او را در خود جمع ميکند و يا خويشاوندي و يا دين آنان را جمع
اهلفرهنگ مترادف و متضاد۱. سزا، صلاحیتدار، مطلع، وارد ۲. رام، سزاوار، صالح ۳. اهالی، بومی، تبعه، ساکن ≠ نااهل
اهللغتنامه دهخدااهل . [ اَ ] (ع ص ، اِ) شایسته و سزاوار. (مؤید الفضلاء) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). گویند: هو اهل لکذا. واحد و جمع در آن یکسان است . ج ، اهلون و اهالی و آها
غدرکلغتنامه دهخداغدرک . [ غ َ رَ ] (اِ) غَدر. جیبه ٔ جامه ٔ روز جنگ ، در مؤید الفضلا به جای حرف ثالث الف نوشته اند، اﷲ اعلم . (برهان ) (آنندراج ). نوعی است از اسلحه ٔ هند که آن
خادملغتنامه دهخداخادم . [ دِ ] (اِخ ) مولوی خادم حسین خان صدرالصدور کانپوربن مولوی عبدالقادرخان ، اصلش از قصبه ٔ جایس من اعمال دارالسلطنه ٔ لکنهو است . از دودمان اهل سنت آن قصبه
کاتبلغتنامه دهخداکاتب . [ ت ِ ] (اِخ ) عبدالحمیدبن یحیی بن سعد العامری (متوفی 132 هَ . ق .). وی عالم بادب و از ائمه ٔ کتاب و از اهل شام بود. بدو در بلاغت مثل زده میشود و منشیان
غراب الخطیبلغتنامه دهخداغراب الخطیب . [ غ ُبُل ْ خ َ ] (اِخ ) معروف به صقلی ، از حکمای یونان از اهل جزیره ٔ صقلیه است و در فلسفه به هنر خطابه (بحث اقناع ) اشتغال ورزید و درآن مهارت یاف