اهل قبورلغتنامه دهخدااهل قبور. [ اَ ل ِ ق ُ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) مردگان . (آنندراج ) (ناظم الاطباء). اصحاب قبور.
أَهْلِفرهنگ واژگان قرآناهل-خانواده (خواص آدمي از زن و فرزند و عيال است .کلمه اهل به معناي آن کسي است که : يک خانه ، او و مثل او را در خود جمع ميکند و يا خويشاوندي و يا دين آنان را جمع
اهلفرهنگ مترادف و متضاد۱. سزا، صلاحیتدار، مطلع، وارد ۲. رام، سزاوار، صالح ۳. اهالی، بومی، تبعه، ساکن ≠ نااهل
اصحاب قبورلغتنامه دهخدااصحاب قبور. [ اَ ب ِق ُ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) مردگان . اموات . گورستانیان . اهل قبور. اهل گورها. و در تفسیر این آیه : کمایئس الکفار من اصحاب القبور (13/60)
اهللغتنامه دهخدااهل . [ اَ ] (ع ص ، اِ) شایسته و سزاوار. (مؤید الفضلاء) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). گویند: هو اهل لکذا. واحد و جمع در آن یکسان است . ج ، اهلون و اهالی و آها
اهلفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. شایسته؛ سزاوار.۲. (اسم) خانواده.۳. (اسم) فامیل؛ افراد خانواده و عشیره؛ قوموخویش؛ خاندان.۴. (اسم) کسانی که در یک جا اقامت دارند.۵. (اسم) وابسته؛ علاقهمند؛
غبار گشتنلغتنامه دهخداغبار گشتن . [ غ ُ گ َ ت َ ] (مص مرکب ) گرد شدن . خرد گشتن . نرم شدن . ذره ذره شدن . و رجوع به غبار شدن شود : این اهل قبور خاک گشتند و غبارهر ذره ز هر ذره گرفتند
روحانی تفرشیلغتنامه دهخداروحانی تفرشی .[ ی ِ ت َ رِ ] (اِخ ) غلامرضا پسر شکراﷲ متخلص به آزادی . در سال 1314 هَ .ق . در تهران بدنیا آمد. بیشتر اشعار او انتقاد از نقایص اوضاع اجتماعی است