اهل کلاملغتنامه دهخدااهل کلام . [ اَ ل ِ ک َ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) فصیح و سخن دان . (ناظم الاطباء). || متکلم . عالم به علم کلام . رجوع به کلام و علم کلام شود.
أَهْلِفرهنگ واژگان قرآناهل-خانواده (خواص آدمي از زن و فرزند و عيال است .کلمه اهل به معناي آن کسي است که : يک خانه ، او و مثل او را در خود جمع ميکند و يا خويشاوندي و يا دين آنان را جمع
اهلفرهنگ مترادف و متضاد۱. سزا، صلاحیتدار، مطلع، وارد ۲. رام، سزاوار، صالح ۳. اهالی، بومی، تبعه، ساکن ≠ نااهل
کلامیلغتنامه دهخداکلامی . [ ک َ ] (ص نسبی ) منسوب به علم کلام و علم کلام عبارت از معرفت عقاید است به ادله ٔ عقلیه مؤید به نقل . (غیاث ) (آنندراج ). رجوع به کلام شود.- مذهب کلامی
اهللغتنامه دهخدااهل . [ اَ ] (ع ص ، اِ) شایسته و سزاوار. (مؤید الفضلاء) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). گویند: هو اهل لکذا. واحد و جمع در آن یکسان است . ج ، اهلون و اهالی و آها
سیابیهلغتنامه دهخداسیابیه . [ س َ بی ی َ ] (اِخ ) از فرق اهل کلام شیعه . اصحاب عبدالرحمن بن سیابه از اصحاب امام جعفر صادق (ع ) که در باب صفات ایزدی میگفتند که هرچه امام جعفرصادق (
هشامیهلغتنامه دهخداهشامیه . [ هَِمی ی َ ] (اِخ ) از فِرَق اهل کلام و از مشبهه ٔ شیعه وشام دو طایفه اند: هشامیه ٔ اول که اصحاب هشام بن الحکم اند و هشامیه ٔ دوم که اصحاب هشام بن سال
اهلفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. شایسته؛ سزاوار.۲. (اسم) خانواده.۳. (اسم) فامیل؛ افراد خانواده و عشیره؛ قوموخویش؛ خاندان.۴. (اسم) کسانی که در یک جا اقامت دارند.۵. (اسم) وابسته؛ علاقهمند؛