بانگفرهنگ مترادف و متضاد۱. جار، صدا، صلا، ندا ۲. صوت، آوار، آواز ۳. صیحه، غریو، غلغله، غوغا، فریاد، نعره
بانگلغتنامه دهخدابانگ . [ ن َ ] (اِ) حب البان . (فرهنگ جهانگیری ). حب البان را گویند و آنرادر دواها بکار دارند. (برهان قاطع). نوع درختی است که گل خوشبو دارد و تخم هم دارد که در
بانگفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. آواز.۲. فریاد. بانگ زدن: (مصدر لازم)۱. فریاد زدن.۲. آواز برآوردن.۳. خواندن یا راندن کسی از روی خشم و غضب. بانگ نماز: اذان.
زغاریدنلغتنامه دهخدازغاریدن .[ زَ دَ ] (مص ) بانگ برزدن و فریاد کردن . (ناظم الاطباء). به آواز بلند ناله و فریاد کردن . (آنندراج ).
ایداهلغتنامه دهخداایداه . (ع مص ) (از «وده ») بانگ برزدن بر شتر. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).