برفورلغتنامه دهخدابرفور. [ ب َ ف َ / فُو ] (ق مرکب ) فوراً. بفور. بلافاصله . بزودی . بدون تراخی . جلد و شتاب . (غیاث اللغات ). جلد وشتاب و فی الفور. (آنندراج ). بطور شتاب و چابکی
فیروز کردنلغتنامه دهخدافیروز کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) پیروز کردن . کسی را بر دیگری چیره ساختن : تو را کرد فیروز برفور هندبه دارا و بر نامداران سند. فردوسی .رجوع به فیروز و پیروز ش
زایل گشتنلغتنامه دهخدازایل گشتن . [ ی ِ گ َ ت َ ] (مص مرکب ) محو شدن . قطع گردیدن . زدوده شدن : و چندانکه شایانی قبول حیات از این جثه زایل گشت ، برفور متلاشی گردد. (کلیله و دمنه ).از
زودشعریلغتنامه دهخدازودشعری . [ ش ِ ] (حامص مرکب ) بدیهه گویی . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). برفور شعر گفتن . بدیهه گویی . بداهه سرایی . (فرهنگ فارسی معین ) : وآن اقبال که رودکی از آ
فرفرفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. صدایی که هنگام عطسه کردن یا غذا خوردن و مانند آن شنیده میشود.۲. (قید) بهتندی: ◻︎ برداشت کِلک و کاغذ و فرفر فرونوشت / برفور این قصیدۀ مطبوع آبدار (انوری: ۱۶
پرجگرلغتنامه دهخداپرجگر. [ پ ُ ج ِ گ َ ] (ص مرکب ) پرجرأت . پردل . دلیر. دل آور. دل دار. نیو : بر مصلحت دید خود برفور با ده هزار مرد پرجگر روان شدند. (جهانگشای جوینی ).پیش از ای