بوئیدنلغتنامه دهخدابوئیدن . [ دَ ] (مص ) اشمام . اشتمام . شمیم . شمم . (منتهی الارب ). شمامه . (دهار). تشمم . (زوزنی ). رجوع به بوییدن شود.
ساغر بوئیدنلغتنامه دهخداساغر بوئیدن . [ غ َدَ ] (مص مرکب ) ساغر پیمودن . ساغر زدن : نگشاید دلم چوغنچه اگرساغر لاله گون نبوید باز.حافظ (از آنندراج ).
ساغر بوئیدنلغتنامه دهخداساغر بوئیدن . [ غ َدَ ] (مص مرکب ) ساغر پیمودن . ساغر زدن : نگشاید دلم چوغنچه اگرساغر لاله گون نبوید باز.حافظ (از آنندراج ).
استیافلغتنامه دهخدااستیاف . [ اِ ] (ع مص ) بوئیدن . (منتهی الارب ). بوی کردن چیزی را. انبوهیدن . (تاج المصادر بیهقی ). || همدیگر را شمشیر زدن و کشتن .(منتهی الارب ). یکدیگر را با