تاج زرینلغتنامه دهخداتاج زرین . [ ج زَرْ ر ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) افسری از زر. تاج ساخته شده از طلا. || کنایه است از شعله ٔ شمع و چراغ و غیره : تا نبود این تاج زرین بر سرش استوده
تاجفرهنگ انتشارات معین[ معر. ] (اِ.) 1 - کلاه جواهرنشان که پادشاهان بر سر گذارند، افسر. 2 - هر چیز مانند تاج . 3 - کلاه ترک ترک درویشان ، کلاه قاب دوزی شدة صوفیان . 4 - قسمت آشکار و
تاج زرینلغتنامه دهخداتاج زرین . [ ج زَرْ ر ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) افسری از زر. تاج ساخته شده از طلا. || کنایه است از شعله ٔ شمع و چراغ و غیره : تا نبود این تاج زرین بر سرش استوده
زرافسرلغتنامه دهخدازرافسر. [ زَ اَ س َ ] (اِ مرکب ) افسر زر. تاجی از طلا. تاج زرین : چو رخشنده شد بر فلک ماه نوچو زرافسری بر سر شاه نو.فردوسی .
درملغتنامه دهخدادرم . [ دِ رَ ] (اِ) زری که معروف بوده و درهم معرب آنست . (آنندراج ). شصت پشیز. ده یک دینار. (یادداشت مرحوم دهخدا). || نوعی از نقره ٔ مسکوک و نقود و نوع پول . (
جان بر سر بودنلغتنامه دهخداجان بر سر بودن . [ ب َ س َ دَ ] (مص مرکب ) کنایه از مشرف بَر مرگ بودن . (بهار عجم ) : پاس دولت جمع کی با خواب راحت میشودشمع دائم از برای تاج زر جان بر سر است .م
حاسبانلغتنامه دهخداحاسبان . [ س ِ ] (اِ) جمعِ فارسی ِ حاسب . مراد منجمانند که بر تخته قدری خاک پاشند و ارقام بر آن رسم کرده احوال کواکب و حرکات نجوم دریابند : ز خاک پای مردان کن چ