جمعیتفرهنگ مترادف و متضاد۱. سامان ۲. اسباب ۳. ازدحام، انبوه، شلوغی، کثرت ۴. انجمن، باند، جامعه، جرگه، جماعت، جمع، دسته، عده، فرقه، کانون، گروه، مجتمع، مجمع، محفل، معشر، نفوس
جمعیتدیکشنری فارسی به انگلیسیcrowd, fellowship, guild, institute, many, mob, multitude, number, population, press, throng
جمعیتلغتنامه دهخداجمعیت . [ ج َ عی ی َ ] (ع مص ) انجمن شدن . گرد هم آمدن . || (اِمص ) همگروهی . || (اِ) گروه . || مردم بسیار که در جایی گرد آیند. || سکنه ٔ یک ده ، شهر، ایالت و ک
درون آشوبلغتنامه دهخدادرون آشوب .[ دَ ] (نف مرکب ) برهم زننده ٔ جمعیت خاطر. آنچه مایه ٔ نگرانی و افسردگی و اضطراب خاطر شود : بلائی زین درون آشوب تر نیست که رنج خاطر است ار هست ور نیس
خاطرلغتنامه دهخداخاطر. [ طِ ] (ع اِ)آنچه در دل گذرد. (از منتخب ) (بهار عجم ) (خیابان ) (غیاث اللغات ) (آنندراج ). فکر. اندیشه . ادراک . (ناظم الاطباء). خیال . قریحه : گر این گفت
آسودگیلغتنامه دهخداآسودگی . [ دَ / دِ] (حامص ) آرامش . آرامی . نرمی . آهستگی . فراغ بال . جمعیت خاطر. راحت . استراحت . سبات . بی رنجی : بباشیم بر آب و چیزی خوریم وزآن پس به آسودگی
بیحضوریلغتنامه دهخدابیحضوری . [ ح ُ ] (حامص مرکب ) بیماری و ناتوانی زیرا که موجب قصور و عبادت و معاش است . (غیاث ). || جمعیت خاطر و فراغ دل نداشتن ، چه حضورشکفتگی و خرمی است . (آنن
نان وقفلغتنامه دهخدانان وقف . [ ن ِ وَ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) نانی که در راه خیرات دهند. (ناظم الاطباء) : آن را که سیرت خوش و سرّی است با خدابی نان وقف و کاسه ٔ دریوزه زاهد است