جوزارلغتنامه دهخداجوزار. [ ج َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان بویراحمد سرحدی بخش کهکیلویه ٔ شهرستان بهبهان . سکنه ٔ آن 500 تن . آب آن از رودخانه ٔ کبک کیان و محصول آنجا غلات ، پشم ،
جؤارلغتنامه دهخداجؤار. [ ج ُ آ ] (ع اِ) بانگ گاو. از اخفش نقل است که بعضی قراء «عِجلاً جَسَداً له خُوارٌ» را«جؤار» (قرآن 148/7) خوانده اند. || قی . || (مص ) بیماری ریخ زدن مرد
جوارلغتنامه دهخداجوار. [ ج َ ] (ع اِ) آب بسیار و عمیق . (اقرب الموارد). آب بسیار و دورتک . (منتهی الارب ). || صحن گرداگرد سرای و پیرامن آن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). || کش
جوارلغتنامه دهخداجوار. [ ج َ ] (اِخ ) (شعب ...) جایی است در حجاز نزدیک مدینه که در دیار مزینه قرار دارد. (معجم البلدان ).
جوارلغتنامه دهخداجوار. [ ج ِ ] (ع مص ) همسایگی کردن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). || در زنهار کسی شدن . || زنهار دادن کسی را. امان دادن بکسی . (منتهی الارب ). || (اِمص ) همسا
خویدزارلغتنامه دهخداخویدزار. [ خویدْ / خیدْ ] (اِ مرکب ) کشت زار. گندم و جوزار نارسیده و سبز : شنیدم که روزی هرمز پدر خسرو بر یکی خویدزار جو بگذشت خوید را آب داده بودند. (نوروزنامه
جؤارلغتنامه دهخداجؤار. [ ج ُ آ ] (ع اِ) بانگ گاو. از اخفش نقل است که بعضی قراء «عِجلاً جَسَداً له خُوارٌ» را«جؤار» (قرآن 148/7) خوانده اند. || قی . || (مص ) بیماری ریخ زدن مرد
جوارلغتنامه دهخداجوار. [ ج َ ] (ع اِ) آب بسیار و عمیق . (اقرب الموارد). آب بسیار و دورتک . (منتهی الارب ). || صحن گرداگرد سرای و پیرامن آن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). || کش
جوارلغتنامه دهخداجوار. [ ج َ ] (اِخ ) (شعب ...) جایی است در حجاز نزدیک مدینه که در دیار مزینه قرار دارد. (معجم البلدان ).