حَجَّفرهنگ واژگان قرآنقصد کرد-قصد کردن(چون هرکس که بخواهد همان مناسکي را که حضرت ابراهيم عليه السلام انجام دادبه جا آورد،بايد قصد خانه خداکند به اين اعمال نيز "حج"مي گويند)
حجفرهنگ مترادف و متضاد۱. زیارت، زیارتکعبه ۲. آهنگ، حرکت، قصد ۳. آهنگ کردن، قصد کردن ۴. به زیارت رفتن ۵. با دلیل غلبه کردن
ابوشعیبلغتنامه دهخداابوشعیب . [ اَ ش ُ ع َ ] (اِخ ) مقفع. نام او صالح و یکی از بزرگان زهاد و مشایخ است . وی بمائه ٔ سوم از هجرت میزیست .و در مصر اقامت گزیده بود و با شیخ ابوسعید خر
ابوعثمانلغتنامه دهخداابوعثمان . [ اَ ع ُ ] (اِخ ) سعیدبن وهب از موالی بنی سامةبن لوی . شاعر ماجن و هزال و بسیار شعر و غالب اشعار او مغازلات و خمریات است . ابتدا به بصره بود و سپس به
خرج راه شدنلغتنامه دهخداخرج راه شدن . [ خ َ ج ِ ش ُ دَ ](مص مرکب ) در راه سفر مردن . (آنندراج ) : مرو ز راه به امیدتوشه ٔ دگران که چون پیاده ٔ حج خرج راه خواهی شد.صائب (از آنندراج ).
دراوردیلغتنامه دهخدادراوردی . [ دَ وَ ] (اِخ ) محمدبن بحیی بن ابی عمر عدنی دراوردی ، مکنی به ابوعبداﷲ و مشهور به ابن عمر. عالم به حدیث و قاضی عدن بود و در مکه مجاور گشت . وی از فضی
قاسم انوارلغتنامه دهخداقاسم انوار. [ س ِ م ِ اَن ْ ] (اِخ ) سید علی بن نصربن هارون بن ابوالقاسم حسینی یا موسوی تبریزی ملقب به معین الدین یا صفی الدین و متخلص به قاسم و مشهور به قاسمی