حمقاءلغتنامه دهخداحمقاء. [ ح َ ] (ع ص تفضیلی ) مؤنث احمق . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به احمق شود.- بقلةالحمقاء ؛ درخت خرفه است . (منتهی الارب ). و آن سبزی را حمقاء نام
حماءلغتنامه دهخداحماء. [ ح َم َءْ ] (ع اِ) حَمَاءَة. گل سیاه و بدبوی . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) : لقد خلقنا الانسان من صلصال من حماء مسنون . (قرآن از اقرب الموارد). لوش . ر
حماءلغتنامه دهخداحماء. [ ح َم ْءْ ] (ع اِ)خویشاوند شوی و زوجه چون پدر و برادر و غیره و در آن سه لغت دیگر آمده : حما کقفا و حمومثل ابو و حم مثل اب . (منتهی الارب ). ج ، احماء. ||
حلبیتالغتنامه دهخداحلبیتا. [ ح َ ] (ع اِ) بقلة الحمقاء البریة نوعی گیاه است به نام فرفخ و محرف این کلمه جلبیثاست . (از فرهنگ فارسی معین ).
کلابلغتنامه دهخداکلاب . [ ک ِ ] (اِخ ) ابن صعصعة. از حمقاء و نادانان عرب بود. روزی که با برادرانش برای خرید اسب رفته بودند، گوسفندی خرید و طنابی بگردنش بست و همراه خود میکشید بر
بلغةلغتنامه دهخدابلغة. [ ب ِ غ َ ] (ع ص ) تأنیث بِلغ. حمقاء بلغة؛ مؤنث أحمق بِلغ. (از ذیل اقرب الموارد از تاج ). رجوع به بَلغ یا بِلَغ شود.
ندصةلغتنامه دهخداندصة. [ ن ُ دَ ص َ ] (ع ص ) زن گول بدزبان . حمقاء بذیة. || زن سبک سر. خفیفة طیاشة. (المنجد).
یربوزهلغتنامه دهخدایربوزه . [ ی َ زَ/ زِ ] (ترکی ، اِ) رجله (بقلة الحمقاء). (از تذکره ٔداود ضریر انطاکی ج 1 ص 350). و رجوع به یربوز شود.