دار و مدارلغتنامه دهخدادار و مدار. [ رُ م َ ] (ترکیب عطفی ، اِ مرکب ) انتظام امور. || مایملک شخص . دارایی . (ناظم الاطباء). اما صحیح کلمه «دار و ندار» است . رجوع به دار و ندار شود.
allدیکشنری انگلیسی به فارسیهمه، همگی، تماما، یکسره، داروندار، کلیه، جمیع، تمام، همه چیز، هر گونه، بسیار
مالالتجارهفرهنگ فارسی طیفیمقوله: مناسبات ملکی التجاره، کالا، متاع، جنس، مال، موجودی، استوک، بار داروندار، دارایی موجودی انبار، انبارداری، مظروف
بودفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهبودن؛ هستی؛ وجود. بودونبود: ‹بودونابود›۱. وجودوعدم.۲. هستونیست.۳. داروندار. بودوباش: [قدیمی]۱. وجود؛ هستی.۲. وجود داشتن.۳. منزل؛ مسکن.
کلدیکشنری عربی به فارسیهمه , تمام , کليه , جميع , هرگونه , همگي , همه چيز , داروندار , يکسره , تماما , بسيار , بمعني (غير) و (ديگر) , هر يک , هريک از , هريکي , هر , خوردن , مصرف کردن
خنبرهلغتنامه دهخداخنبره . [ خُم ْ ب َ رِ] (اِ) خمره . خم کوچک . (ناظم الاطباء). ظرفی باشد کوچک که از سفال سازند و زر و سیم در آن ریزند و اگر بزرگتر باشد حوائج و ریچار در آن کنند.