دار استیفاءلغتنامه دهخدادار استیفاء. [ رِ اِ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) به اداره یا دیوانی گفته می شد که کار وزارت دارایی یا ادارات دارایی و امور مالیه ٔ کشور را اداره میکرد : عبدالغفا
دارلغتنامه دهخدادار. (ع اِ) به معنی خانه باشد. (برهان ). ج ، دور. دیار. ادور. ادورة. دوران . دیران . (المنجد) : دار غم است و خانه ٔ پرمحنت محنت ببارد از در و دیوارش . ناصرخسرو.
دارلغتنامه دهخدادار. (نف مرخم ) به معنی دارنده باشد، وقتی که با کلمه ای ترکیب شود. (برهان ). مانند: آبدار. آبرودار. آبله دار. آزاردار. آهاردار. اجاره دار. استخوان دار. اسلحه دا
دار استیفاءلغتنامه دهخدادار استیفاء. [ رِ اِ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) به اداره یا دیوانی گفته می شد که کار وزارت دارایی یا ادارات دارایی و امور مالیه ٔ کشور را اداره میکرد : عبدالغفا
استیفاءلغتنامه دهخدااستیفاء. [ اِ ] (ع مص ) تمام فراگرفتن . تمام فروگرفتن . (غیاث ). تمام گرفتن . (منتهی الارب ). تمام فاستدن . (تاج المصادر بیهقی ). تمام فارسیدن . (زوزنی ) : وقت
دارالخراجلغتنامه دهخدادارالخراج . [ رُل ْ خ َ ] (ع اِ مرکب ) اداره ٔ مالیات . رجوع به دار استیفا شود.
دفترلغتنامه دهخدادفتر. [ دَ ت َ ] (اِ) نامه های فراهم آورده . (منتهی الارب ). تعدادی از صحف و نامه ها که جمع شده باشد، و از آن جمله است دفاتر حساب و دفاترخراج . (از اقرب الموارد
دارلغتنامه دهخدادار. (ع اِ) به معنی خانه باشد. (برهان ). ج ، دور. دیار. ادور. ادورة. دوران . دیران . (المنجد) : دار غم است و خانه ٔ پرمحنت محنت ببارد از در و دیوارش . ناصرخسرو.