دارلغتنامه دهخدادار. (ع اِ) به معنی خانه باشد. (برهان ). ج ، دور. دیار. ادور. ادورة. دوران . دیران . (المنجد) : دار غم است و خانه ٔ پرمحنت محنت ببارد از در و دیوارش . ناصرخسرو.
دارلغتنامه دهخدادار. (نف مرخم ) به معنی دارنده باشد، وقتی که با کلمه ای ترکیب شود. (برهان ). مانند: آبدار. آبرودار. آبله دار. آزاردار. آهاردار. اجاره دار. استخوان دار. اسلحه دا
دَارُفرهنگ واژگان قرآنخانه - محلي است که انسان آن را بنا ميکند و در آن ساکن ميشود و خود و خانوادهاش را منزل و ماوا ميدهد درجمله "تَمَتَّعُواْ فِي دَارِکُمْ " منظور شهري است که قوم ثم
دغالغتنامه دهخدادغا. [ دَ ] (ص ) مردم ناراست و دغل و عیب دار و حرامزاده . (برهان ). مجازاً، فریبنده و مردم ناراست . و در اغلب معانی با دغل مترادف است و با لفظ خوردن و کردن مستع
داریوش سوملغتنامه دهخداداریوش سوم . [ دارْ ش ِ س ِوْ وُ ] (اِخ ) این شاه که او را در کتب پهلوی «داراپسر دارا» خوانده اند فرزند آرسان بوده و آرسان پسر استن و نوه ٔ داریوش دوم است . بنا
گوشه نشینلغتنامه دهخداگوشه نشین . [ ش َ / ش ِ ن ِ ] (نف مرکب ) بر کرانه نشین . که جای در کرانه کند. که بر طرف چیزی نشیند نه در میانه . کناره نشین . || گوشه گیر و گوشه گزین . (آنندراج
درخوردلغتنامه دهخدادرخورد. [ دَ خوَرْ / خُرْ ] (ص مرکب ) درخور. لایق . سزاوار. (برهان ) (غیاث ). لایق . زیبا. اندرخورد. از درِ. ز درِ. اندرخور.شایان . فراخور. (شرفنامه ٔ منیری ).
ضمةلغتنامه دهخداضمة. [ ض َم ْ م َ ] (ع اِ) گروه اسپان رهان و اسپان که جهت گرو جمع کنند. (منتهی الارب ). || ضم . پیش (یکی از حرکات ثلاث )، و صورت آن در کتابت اینست «»، و تلفظ آن