دأللغتنامه دهخدادأل . [ دَءْ / دَ ءَ ] (ع مص ) رفتن به رفتار دألی . آهسته رفتن . نرم دویدن . دألی . (منتهی الارب ).
دأللغتنامه دهخدادأل . [ دَءَ ] (ع مص ) فریفتن کسی را. (منتهی الارب ). فریفتن . (تاج المصادر بیهقی ) (دهار). دألان . (منتهی الارب ).
داللغتنامه دهخدادال . (اِ) پرنده ٔ شکاری که آنرا عقاب نیز گویند. (از غیاث ). قسمی کرگس لاشخوار. لاشخوار. پرنده ای که پر او را بر تیر نصب کنند و بعربی عقاب گویند. (برهان ). عقاب
داللغتنامه دهخدادال . (اِخ ) یاداللف نام نهری در سوئد. و آن از کوه دورفین سرچشمه گیرد و پس از طی پانصدهزار گز به خلیج بوتینا ریزد.آنرا آبشارهای بس زیباست . (از قاموس الاعلام تر
اجراذلغتنامه دهخدااجراذ. [ اَ ] (اِخ ) (اُم ﱡ...) چاهی قدیم در مکه و گفته اند آن با دال مهمله است . (معجم البلدان ).
مجذافلغتنامه دهخدامجذاف . [ م ِ ] (ع اِ) بیل کشتی ، مجذافة یکی و به دال مهمله لغتی است در تمامی معجمه . (منتهی الارب ) (آنندراج ). آنچه بدان کشتی را رانند. (از اقرب الموارد). پار
جیذرلغتنامه دهخداجیذر. [ ج َ ذَ ] (ع ص ، اِ) کوتاه بالای سطبر اطراف ، یا این به دال مهمله است . (از منتهی الارب ). رجوع به جَیْدَر شود. || شتری که در اطراف استخوان و مفاصل وی گو
حادقلغتنامه دهخداحادق . [ دِ ] (ع ص ) لغتی است عامیانه که بجای حاذق ، بمعنی «استاد در کار» متداول است (ذیل قوامیس العرب دزی ج 1 ص 269) و در میان عوام ایرانیان نیز حادق با دال مه