درنگ داشتنلغتنامه دهخدادرنگ داشتن . [ دِ رَ ت َ ] (مص مرکب ) ادامه دادن . امتداد دادن . مَدّ. (از منتهی الارب ). || ثبات داشتن . پایداری داشتن . مداومت داشتن . تاب مقاومت داشتن . استق
درنگفرهنگ مترادف و متضاد۱. ایست، توقف، سکون، مکث، وقفه ۲. فرصت، مهلت ۳. تامل، تانی ۴. تاخیر، دیرکرد، مطال
درنگلغتنامه دهخدادرنگ . [ دَ رَ ] (اِخ ) (کوه ...) رشته کوه ساحلی فارس در جنوب ایران بین دلتای رود مند و بندر کنگان . طرفی از آن که محاذی خلیج فارس است بسیار پر شیب است . مرتفعت
درنگلغتنامه دهخدادرنگ . [ دَ رَ / دِ رَ ] (اِ صوت ) صدایی باشد که از نواختن ناقوس و تار ساز و شکستن چینی و آبگینه و امثال آن برآید. (برهان ) (جهانگیری ). آواز تار و طنبور و نقار
درنگلغتنامه دهخدادرنگ . [ دِ رَ ] (اِ) تأخیر. (برهان ) (جهانگیری ) (لغت محلی شوشتر، خطی ). دیرکرد. ضد عجله . مقابل شتاب . کسی که به شغلی مشغول باشد و دیرگه به آن کار ماند. (اوب
درنگانیدنلغتنامه دهخدادرنگانیدن . [ دَ / دِ رَ دَ ] (مص ) به درنگ داشتن . به آوا دادن درآوردن . به صدا انداختن . درنگیدن کنانیدن . (ناظم الاطباء). و رجوع به درنگیدن شود.
داشتنلغتنامه دهخداداشتن . [ ت َ ] (مص ) دارا بودن . مالک بودن . صاحب بودن چیزی را. صاحب آنندراج گوید: داشتن ، معروف و این گاهی یک مفعول دارد و گاهی دو مفعولی آید چنانکه گوید:فلان
عوقلغتنامه دهخداعوق . [ ع َ ] (ع مص ) بند کردن و بازداشتن و برگردانیدن و بر تأخیر و درنگ داشتن . (از منتهی الارب ) (آنندراج ). حبس کردن و بازداشتن و منع کردن وبند نمودن . (ناظ
تعویثلغتنامه دهخداتعویث . [ ت َع ْ ] (ع مص ) بازداشتن و بر تأخیر و درنگ داشتن کسی را. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). بازداشتن کسی را. (از اقرب الموارد). || برگردانیدن
اعتیاقلغتنامه دهخدااعتیاق . [ اِ ت ِ ] (ع مص ) دیری نمودن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). بر تأخیر و درنگ داشتن . (از اقرب الموارد). عَوق . (از المصادر زوزنی ). || با