گره بر ابرو دیدنلغتنامه دهخداگره بر ابرو دیدن . [ گ ِ رِه ْ ب َ اَ دی دَ ] (مص مرکب ) روی ترش دیدن . چهره ٔ عبوس دیدن : بزندان قاضی گرفتار به که درخانه دیدن بر ابرو گره .سعدی (بوستان ).
گرد بر خاطر دیدنلغتنامه دهخداگرد بر خاطر دیدن . [ گ َ ب َ طِ دی دَ ] (مص مرکب ) گرد بر خاطر نشستن . غمگین شدن . اندوهناک شدن : دوم چون مرکبت را پی بریدندوز آن بر خاطرت گردی ندیدند.نظامی (خس
پسندیدنلغتنامه دهخداپسندیدن . [ پ َ س َ دی دَ ] (مص ) پذیرفتن . قبول کردن . راضی شدن به . رضا دادن . ارتضاء (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ). رضوان .خوش آمدن . مطبوع داشتن . گزیدن بر.
خونلغتنامه دهخداخون . (اِ) مایعی است سرخ رنگ در بدن جانداران و آن یکی از اخلاط اربعه است بنزدقدما. (یادداشت مؤلف ). دم . (از برهان قاطع). ماده ای قرمزرنگ و سیال که در رگهای بد
اعتناءلغتنامه دهخدااعتناء. [ اِ ت ِ ] (ع مص ) رنج دیدن بجهت کسی و تیمارداشتن . (از منتهی الارب ). غمخواری کردن و تیمار داشتن و اهتمام و مهربانی . (از کشف و کنز و منتخب بنقل از غیا
چشم افتادنلغتنامه دهخداچشم افتادن . [ چ َ / چ ِ اُ دَ ] (مص مرکب ) ناگاه کسی یا چیزی را دیدن . لازم از چشم افکندن بر چیزی . (آنندراج ).- از چشم افتادن ؛ بی اعتبار شدن در نظر کسی . (غ
اجتلاءلغتنامه دهخدااجتلاء. [ اِ ت ِ ] (ع مص ) بچیزی که بر تو عرضه کنند نگریستن . (تاج المصادر) (زوزنی ). نگریستن بسوی چیزی بتأمل . دیدن . || جلوه دادن بر کسی : اجتلی العروس علی ب