سرتراشلغتنامه دهخداسرتراش . [ س َ ت َ ] (نف مرکب ) سرتراشنده . موتراش . گرای . دلاک . سلمانی . آنکه موی مردم تراشد : بجز سرتراشی که بودش غلام سوی گوش او کس نکردی پیام . نظامی .||
سرتراشیلغتنامه دهخداسرتراشی .[ س َ ت َ ] (حامص مرکب ) عمل تراشیدن سر : صدای استره ٔ اوست بسکه شورانگیزز سرتراشی او پای می جهد از خواب .ملا طاهر غنی (از آنندراج ).
سمتراشلغتنامه دهخداسمتراش . [ س ُ ت َ ] (اِ مرکب ) افزاری است که بدان سم اسب و جز آن میتراشند. (ناظم الاطباء). آلتی است نعلبندان را برای تراشیدن سم .
سوتراشلغتنامه دهخداسوتراش . [ ت َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان باراندوزچای بخش حومه ٔ شهرستان ارومیه . دارای 150 تن سکنه . آب آن از نهر. محصول آنجا غلات ، توتون ، انگور، چغندر و حبو
سرتراشیلغتنامه دهخداسرتراشی .[ س َ ت َ ] (حامص مرکب ) عمل تراشیدن سر : صدای استره ٔ اوست بسکه شورانگیزز سرتراشی او پای می جهد از خواب .ملا طاهر غنی (از آنندراج ).