سرشلغتنامه دهخداسرش . [ س ِ رَ ] (اِمرکب ) مخفف سه رش است و آن مقنعه و روپاکی باشد سه گز، چه رش بمعنی گز هم آمده است . (برهان ) (آنندراج ).
سرشلغتنامه دهخداسرش . [ س ِ رِ ] (اِ) مخفف سریش و آن آردی است که کفشگران و صحافان و امثال ایشان کار فرمایند. (برهان ) (آنندراج ). رجوع به سریش شود.
سرشلغتنامه دهخداسرش . [ س ِ رِ ] (هزوارش ، ص ) به لغت زند وپازند بمعنی بد و زبون است که در مقابل نیک و نیکو باشد. (برهان ) (آنندراج ). رجوع به سلش و سلیش شود.
سُرش 1glide 1, slip 4واژههای مصوب فرهنگستاننوعی تقارن در بلور که از ترکیب همزمان دو عمل تقارنی آینهای و انتقالی حاصل میشود
سُرِش 2portamento (it.)واژههای مصوب فرهنگستانفنی در اجرای موسیقی که در آن نوازنده یا خواننده محدودهای صوتی را بهصورت سراندن و با گذر از همۀ بسامدهای آن اجرا میکند
سُرش الکترودelectrode skiddingواژههای مصوب فرهنگستاندر جوشکاری مقاومتی، جابهجایی عرضی الکترود نسبت به قطعة کار (workpiece) براثر اعمال نیروی الکترود
سُرش الماسیdiamond glideواژههای مصوب فرهنگستانسرشی که در آن بُردار انتقال موازی با صفحة آینهای و برابر با یکچهارم مجموع دو ثابت شبکه است
سُرش چرخwheel slide, wheel skidواژههای مصوب فرهنگستانحالتی که در هنگام ترمزگیری شدید و چسبندگی ضعیف اتفاق میافتد
سرشارلغتنامه دهخداسرشار. [ س َ ] (نف مرکب ) از: سر + شار. (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). لبریز، چه شار بمعنی ریختن است . (برهان ). لبریز و معنی ترکیبی آن از سر ریزنده است ، چه شار