میانگین سرعت لحظهایtime mean speedواژههای مصوب فرهنگستانمیانگین سرعت خودروهایی که از یک نقطه در راه یا خط عبور گذر میکنند
سرعتدیکشنری فارسی به انگلیسیcelerity, clip, dispatch, expedition, fastness, fleetness, haste, promptness, quickness, rapidity, speed, speediness, swiftness, velocity
سرعتلغتنامه دهخداسرعت . [ س ُ ع َ ] (ع اِمص ) سرعة. شتاب . مولانا یوسف بن مانع در شرح نصاب نوشته اند که فی الحقیقت معنی سرعت شتاب نیست زیرا که شتاب ترجمه ٔ عجلت است و معنی شتاب
سرعتنمای مغناطیسیmagnetic speed indicatorواژههای مصوب فرهنگستانمولد مغناطیسی کوچکی که از یکی از محورها تغذیه میشود و از طریق ولتاژ ایجادشده در خروجیهای آن، سرعت لحظهای را از طریق عقربهای در داخل اتاقک مشخص میکند
سرعت مماسیtangential velocityواژههای مصوب فرهنگستانسرعت خطیِ لحظهایِ جسمی که در مسیری خمیده حرکت میکند
تعجیلفرهنگ فارسی طیفیمقوله: زمان ل، زود بودن، سحرخیزی، شتابزدگی، شتاب، سرعت، سراسیمگی، عجله، فعالیت تسریع، تندی، بلافاصلگی، بلادرنگی، فوریت، لحظهای بودن سبقت، پیشدستی▼ تبادر
بُردار بادwind vectorواژههای مصوب فرهنگستانبُردار دو یا سهبعدی که سمت و سرعت باد لحظهای را در یک نقطه توصیف میکند