سقلبلغتنامه دهخداسقلب . [ س َ ل َ] (اِخ ) گروهی از مردم . سقلبی منسوب بدان . سقالبه . (منتهی الارب ). نام مردی و گروهی از مردم . سقلبی منسوب است بدان . سقالبه . (آنندراج ). رجوع
صقلبلغتنامه دهخداصقلب . [ ص َ ل َ ] (اِخ ) شهری است به اندلس از اعمال شنسترین و زمین آن پاکیزه و حاصلخیز است و در آن چشمه های جاری است . (معجم البلدان ).
سقالبهلغتنامه دهخداسقالبه . [ س َ ل ِ ب َ ] (اِخ ) ج ِ سقلب . (آنندراج ) (فرهنگ فارسی معین ) (غیاث ). رجوع به صقالبه و صقلبیان شود.
مقللغتنامه دهخدامقل . [ م ُ ] (ع اِ) نام درختی است و بعضی گویند صمغی است و آن را مقل ازرق ومقل مکی و مقل الیهود و مقل عربی و مقل سقلبی خوانند و گویند از عطریات است . (برهان ).