شوشلغتنامه دهخداشوش . (اِخ ) جایی است نزدیک جزیره ٔ ابن عمر از نواحی الجزیره . (از معجم البلدان ). موضعی است نزدیک جزیره ٔ ابن عمر. (منتهی الارب ).
شوشلغتنامه دهخداشوش . (اِخ ) دهی است از دهستان پشتکوه باشت و بابوئی بخش گچساران شهرستان بهبهان و 240 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 6).
شوشلغتنامه دهخداشوش . (اِخ ) شهری به خوزستان کناررودخانه ٔ شاوور. این شهر پایتخت کشور عیلام قدیم بودو بهمین مناسبت عیلام را سوزیان یا شوشان هم خوانده اند. بعدها در عهد هخامنشیا
شوشلغتنامه دهخداشوش . (اِخ ) مخفف شوشتر : باغی که بد از برف چو گنجینه ٔ نداف بنگرش چو دیبای ملحم شده چون شوش .ناصرخسرو.
شوشلغتنامه دهخداشوش . (اِخ ) نام قلعه ای بزرگ و بسیار بلند نزدیک عقرالحمیدیة از اعمال موصل و گویند آن بالاتر از عقر و بزرگتر از آن است و حب الرمان شوشی بدان نسبت دارد. (از معجم
شؤشولغتنامه دهخداشؤشؤ. [ ش ُءْ ش ُءْ ] (ع صوت ) شأشاء. خواندن خر برای آب . (از اقرب الموارد). کلمه ای است که بدان خر را بسوی آب خوانند. (منتهی الارب ). || زجر گوسفند و خر برا
شوشولغتنامه دهخداشوشو. (اِ) گاورس و ارزن . (برهان ). ارزن . (رشیدی ) (آنندراج ). شوشو ظاهراً در این جا مثل بگنی و بخسم و شراب و مسکر باشد. (یادداشت مؤلف ) : خری که آب خورش زیر