صورت کشیدنلغتنامه دهخداصورت کشیدن . [ رَ ک َ / ک ِدَ ] (مص مرکب ) عکس کشیدن . تصویر کشیدن . نقاشی . رجوع به صورت برکشیدن ، صورت برداشتن و صورت کردن شود.
صورتلغتنامه دهخداصورت . [ رَ] (اِخ ) دهی است از بخش بندپی شهرستان بابل ، واقع در 21 هزارگزی جنوب بابل . در دشت قرار گرفته و هوای آن معتدل ، مرطوب و مالاریائی است . 400 تن سکنه د
صورتفرهنگ مترادف و متضاد۱. چهره، رخ، رخسار، روی، ریخت، سیما، قیافه، وجه، هیئت ۲. فرم، لفظ ۳. سیاهه، لیست ۴. پرتره، تصویر، تمثال، شکل، نقش ≠ معنی
صورتدیکشنری فارسی به انگلیسیcatalog, catalogue, countenance, expression, facade, façade, face, form, likeness, list, schedule, shape, snoot, variant, version
صورت کردنلغتنامه دهخداصورت کردن . [ رَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) تصویر کشیدن . نقاشی کردن . صورت کشیدن : منذر بفرمود تا بهرام [ را ] همچنان کمان بزه کشیده بر پشت اسب و آن گور و شیر و تیر ا
صورت نگاشتنلغتنامه دهخداصورت نگاشتن . [ رَ ن ِ ت َ ] (مص مرکب ) تصویر کشیدن . صورت کشیدن . عکس کشیدن : من نه آن صورت پرستم کز تمنای تو مستم هوش من دانی که برده ست آنکه صورت مینگارد.سعد
صورت برکشیدنلغتنامه دهخداصورت برکشیدن . [ رَ ب َ ک َ / ک ِ دَ ] (مص مرکب ) نقاشی . صورت کشیدن . صورت نگاشتن . نقاشی کردن : صورتگر دیبای چین گو صورت رویش ببین یا صورتی برکش چنین یا توبه
تصویرفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. صورت کشیدن؛ درست کردن صورت چیزی؛ شکل کسی یا چیزی را نقش کردن.۲. شکل و صورت کسی یا چیزی که بر روی کاغذ، دیوار، و مانند آن کشیده شود.
صورتفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. صفت؛ نوع؛ وجه؛ شکل.۲. روی؛ رخسار.۳. [قدیمی] پیکر.۴. [قدیمی] نقش. صورت برداشتن: (مصدر لازم، مصدر متعدی) [مجاز]۱. لیست کردن؛ سیاهه کردن؛ سیاهه نوشتن.۲. [قدیمی