عروسلغتنامه دهخداعروس . [ ع َ ] (اِخ ) (تیم ...) نام تیمی بوده است ظاهراً به بخارا. (یادداشت مرحوم دهخدا) : دریغ تیم عروس و دریغ تیم ملک که این و آن سفط جبه بود و دستارم .سوزنی
چمنلغتنامه دهخداچمن . [ چ َ م َ ] (اِ) راه باشد میان بوستان و باغ . (فرهنگ اسدی چ اقبال ص 361). راه راست بود ساخته در میان درختان . راه ساخته بود در میان صف درختان . راهی باشد
عروسلغتنامه دهخداعروس . [ ع َ ] (ع ص ، اِ) مرد و زن نوخواسته یکدیگر را. (منتهی الارب ). زن نوکدخدا و مرد نوکدخدا، مگر در عرف اطلاق این بیشتر بر زن کنند، و به ضمتین خواندن خطاست
خضیلةلغتنامه دهخداخضیلة. [ خ َ ل َ ] (ع اِ) مرغزار سبز. (از منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). چمن زار. بیابانی که سبزی آن روئیده و سرسبز شده باشد. (یادداشت بخط مؤ
باغ پیرالغتنامه دهخداباغ پیرا. (نف مرکب ) باغبان . (ناظم الاطباء) (آنندراج ). آنکه باغ را پیراید : چمن حسن تو هر روز بهی چون ندهدباغ پیرای نگه بر در و دهقان نیاز. واله هروی (ازآنندر
نوعروسلغتنامه دهخدانوعروس . [ ن َ / نُو ع َ ] (اِ مرکب ) زنی که تازه شوهر کرده باشد. (ناظم الاطباء). تازه عروس . دختری که تازه عروس شود. (فرهنگ فارسی معین ). تازه شوکرده . نوکدبان