غژلغتنامه دهخداغژ. [ غ ِژژ ] (اِ صوت ) حکایت صوت گلوله ٔ تفنگ و امثال آن ، گاه شکافتن هوا : غژی کردن .
غژلغتنامه دهخداغژ. [ غ َ ] (اِمص ) نشسته به راه رفتن را گویند چنانکه اطفال و مردمان زمین گیر و شل به راه روند. (برهان قاطع). نشسته رفتن بود چنانکه اطفال و مردم مسن و لنگ روند.
غج بن جاخلغتنامه دهخداغج بن جاخ . [ ] (اِخ ) نام شخصی بوده که ابی بکر محمدبن یحیی الصولی در کتاب الاوراق از او یاد کرده . در ص 218 مینویسد که : در حدود سال 330 هَ . ق .جمعی از رجال و
غجدوانیلغتنامه دهخداغجدوانی . [ غ ُ / غ ِ دَ نی ی ] (ص نسبی ) منسوب است به غجدوان . (انساب سمعانی ).
غجدوانلغتنامه دهخداغجدوان . [ غ ُ / غ ِ دَ ] (اِخ ) موضعی نزدیک بخارا. (آنندراج ) (انجمن آرا). ازقرای بخارا بود. (معجم البلدان ). دیهی بود بزرگ مانند شهری بر شش فرسنگی بخارا که خو
غج بن جاخلغتنامه دهخداغج بن جاخ . [ ] (اِخ ) نام شخصی بوده که ابی بکر محمدبن یحیی الصولی در کتاب الاوراق از او یاد کرده . در ص 218 مینویسد که : در حدود سال 330 هَ . ق .جمعی از رجال و
غجدوانیلغتنامه دهخداغجدوانی . [ غ ُ / غ ِ دَ نی ی ] (ص نسبی ) منسوب است به غجدوان . (انساب سمعانی ).
غجدوانلغتنامه دهخداغجدوان . [ غ ُ / غ ِ دَ ] (اِخ ) موضعی نزدیک بخارا. (آنندراج ) (انجمن آرا). ازقرای بخارا بود. (معجم البلدان ). دیهی بود بزرگ مانند شهری بر شش فرسنگی بخارا که خو
غجدوانیلغتنامه دهخداغجدوانی . [ غ ُ دَ ] (اِخ ) نام وی عبدالخالق و از مشاهیر متصوفه ٔ قرن 6 هَ . ق . است . صاحب نفحات می نویسد: اتفاق روش ایشان در طریقت حجت است و مقبول همه ٔ فرقه